
شهر من با کاج هایی سربلند
می کشاند دل به دام و می نماید در کمند
شهر من با کاج ها بیدار و قلبش می تپد
تازه می سازد نفس با هر تقلای درخت
شهر من معتاد این اکسیژن است
در نبود ابر و باران،در حضور خاک و طوفان
کاج ها صافی احساس سلامت شده اند
تا بگیرند شکاف دل بی تاب کوبر
سوزنی های بلند،رفوگر شده اند
خمره هاشان پر از خاطره باد
روزگار بازی
گوکی از کاج خدا
لنگ لنگان وسط میدان بود
تا که در رهگذر خاطره ها
بگذارد اثری و بماند در ذهن
روزگار کوزه
که نگهبانی آب خنکش می کردند
تا عبور خاشاک یا سقوطی بی تاب
آرامش آب را پریشان نکند
شهر من
سبزترین حس کویرست به فریاد بلند
قد برافراخته بر بام زمان،در کنار باغران
کوه هایی که ز اعماق زمین پی اصرار زمان آمده اند
و درختانی به دیدار کویر
که پابسته و دلبسته مقیمش شده اند
کاج های شهر من
شاعرانی هستند
ساکت و احساسی
قدبلند و مغرور
که پر از حس شکوفایی دل ها هستند
هر که قدر کاج را می داند
هدیه می گیرد از او چند بیتی
و من اکنون به زبانی ساده
به شما می گویم
سبزی او شعر گلخند من است
سوزن او سوز لبخند من است
قد بلند باغ در بند من است
شهر کاجستان بیرجند من است
"محمود مسعودی"

#سیما_بینا، (زاده ۱۴ دی ۱۳۲۳ برابر با ۴ ژانویه ۱۹۴۵ در خوسف از توابع شهرستان بیرجند)، نوازنده، نقاش، آهنگساز و خواننده آوازها و ترانههای محلی ایرانی است. او از کودکی در کنار احمد بینا پدری که استاد موسیقی سنتی و شاعر و آهنگ ساز ترانههای اولیه او بود رشد کرد. سیما بینا در شهرستان خوسف از توابع بیرجند از استان خراسان جنوبی به دنیا آمد. پدر او احمد بینا از اهالی تفرش و استاد موسیقی سنتی ایرانی بود. از همان کودکی و از سن ۹ سالگی خوانندگی را در رادیو ایران آغاز کرد. او ردیف موسیقی ایرانی و تکنیکهای آوازی را نزد اساتید بزرگی چون موسیخان معروفی و نصرالله زرینپنجه فرا گرفت. بعد از فارغالتخصیل شدن از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران در رشته ی نقاشی در سال ۱۳۴۹ تحصیل دانش موسیقی ایرانی و ردیف را نزد معلم یگانهٔ آواز، استاد عبدالله دوامی ادامه داد. او بعد از سال۱۳۵۷ در کنار تدریس موسیقی کلاسیک ایرانی و آواز به تحقیق و جمعآوری ترانههای محلی ایرانی و بازنویسی آهنگهای مردمی و روستائی، بهخصوص موسیقیهای محلی زادگاهش، خراسان پرداختهاست. او با سفر به دورافتادهترین نواحی در سرتاسر این ناحیه توانستهاست مجموعهای از ترانهها و آهنگهای کمیاب و تقریباً فراموششده را جمعآوری کند. از سال ۱۳۷۲ خانم سیما بینا برای ارائهٔ گنجینهٔ یافتههایش در موسیقی محلی ایرانی به جشنوارههای معتبر موسیقی در سراسر دنیا دعوت شدهاست. سیما بینا پس از اتمام تحصیل با عزیز میتویی ازدواج کرد و ۲ فرزند دختر و پسر به دنیا آورد، اما زندگی مشترکشان با خودکشی همسرش پایان یافت. پسرش آرش میتویی نیز به آواز (در سبک جاز) علاقمند شد. سیما بینا سالها بعد با حسن زارع ازدواج کرد و گاهی در کلن به سر میبرد و به تهیه آوازهای محلی مشغول است. او نخستین زنی است که پس از انقلاب کلاس تعلیم آواز دایر کرد. او همچنین نخستین زنی بود که در تالار وحدت کنسرت برگزار کرد. از سال ۱۹۹۳ میلادی تا به امروز به جشنوارههای جهانی دعوت شده و موسیقی مردمی ایران رابه گوش جهانیان رساندهاست. سیما بینا اکنون، بعد از عمری تلاش در راه حفظ موسیقی محلی ایران، تجسم سی سال تلاش بیوقفه و خستگیناپذیر برای جهانی شدن موسیقیاش را در پیشروی خویش نظارهگر است.

ید محمدتقی نوربخش
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
| شناسنامه | |
|---|---|
| نام کامل | سید محمد تقی نوربخش |
| زادروز | ۳۱ شهریور ماه ۱۳۴۱ |
| زادگاه | ایران |
| تاریخ مرگ | ۲۴ آبان ماه ۱۳۹۷ |
| محل مرگ | استان گلستان، |
| خویشاوندان سرشناس | پدر، دکتر سید مرتضی نوربخش شهیدان سیدرضا، سیدمحمد حسین، سید محمد هادی نوربخش |
| تحصیلات | پزشک متخصص ارتوپدی |
| دین | اسلام |
| اطلاعات سیاسی | |
| سمت | رئیس سازمان تأمین اجتماعی |
| سمتهای پیشین | دبیر ستاد جنگ و جهاد دانشگاه تهران (۱۳۶۳ تا ۱۳۷۶) مدیر گروه ارتوپدی دانشکده پزشکی علی بن ابیطالب یزد مدیرکل درمان تأمین اجتماعی استان یزد (۱۳۷۴ تا ۱۳۷۶) عضو هیئت مدیره و قائم مقام مدیرعامل سازمان تأمین اجتماعی (۱۳۷۶ تا ۱۳۸۰) قائم مقام رئیس کل سازمان نظام پزشکی ایران (۱۳۸۲ تا ۱۳۸۴) رئیس انجمن جراحان ارتوپدی ایران |
سید تقی نوربخش (متولد ۱۳۴۱ - ۱۳۹۷ گرگان) پزشک ایرانی بود که از سال ۱۳۹۲ تا ۱۳۹۷ مدیرعاملی سازمان تأمین اجتماعی را بر عهده داشت. او پیشتر عضو هیئت مدیره و قائم مقامِ مدیرعامل سازمان تأمین اجتماعی بین سالهای ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۰، قائم مقام رئیس کل سازمان نظام پزشکی بین سالهای ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۴، رئیس انجمن جراحان ارتوپدی ایران بود. وی همچنین در شهریور ۱۳۹۲ طی حکمی از سوی علی ربیعی، وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی به مدیرعاملی این سازمان منصوب شد.[۱][۲][۳] نوربخش در تصادف رانندگی حین بازدید از گرگان در ۲۴ آبان ماه ۱۳۹۷ کشته شد.
سوابق
- اخذ درجه دکترای پزشکی عمومی ۱۳۶۸ دانشگاه تهران
- اخذ درجه دکترای تخصصی پزشکی در رشته جراحی ارتوپدی ۱۳۷۲ دانشگاه تهران.
- دبیر ستاد جنگ و جهاد دانشگاه تهران ۱۳۶۳ تا ۱۳۷۶
- مسئول جهاد دانشگاهی ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۲
- مدیر گروه ارتوپدی دانشکده پزشکی علی بن ابیطالب یزد
- مدیرکل درمان تأمین اجتماعی استان یزد ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۶
- عضو هیئت مدیره و قائم مقام مدیرعامل سازمان تأمین اجتماعی ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۰
- مدیر نمونه ملی در سال ۱۳۸۰
- عضو منتخب شورای عالی نظام پزشکی (سه دوره) ۱۳۷۹ تا ۱۳۹۱
- قائم مقام رئیس کل سازمان نظام پزشکی ایران ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۴
- رئیس انجمن جراحان ارتوپدی ایران
- اهم اقدامات انجام شده در زمان عضویت در هیئت مدیره سازمان تأمین اجتماعی ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۰
- تدوین سطحبندی خدمات درمانی سازمان تأمین اجتماعی در کشور
- استاندارد کردن خدمات درمانی در سازمان و اخذ اولین گواهینامه ایزو خدمات درمانی در کشور
- طراحی نظام ارجاع درمان تأمین اجتماعی در سال ۱۳۷۷
- راه اندازی بیمارستان میلاد[۴]
کارهای انجام نشده
نوربخش اولین مدیری است که از دل خانواده بزرگ تامین اجتماعی به این سمت برگزیده شد و از ابتدای روی کار آمدن دولت روحانی تاکنون یعنی طی پنج سال گذشته در این سمت خدمت کرده است.
این پزشک ایرانی متولد بیرجند از سال 1392 تا 1397 مدیریت عامل سازمان تأمین اجتماعی بزرگترین سازمان بیمه ای و اقتصادی کشور را بر عهده داشت.
سرانجام دکترسیدتقی نوربخش، مدیرعامل سازمان تأمین اجتماعی و عبدالرحمن تاج الدین، معاون امور حقوقی و مجلس سازمان در حادثه ای جانکاه ، در مسیر خدمت به مردم شریف ایران و همزمان با سالروز شهادت حضرت امام حسن عسگری(ع)، به لقاء حق پیوستند.
رئیس جمهور روحانی در پیامی به مناسبت درگذشت وی نوشت: مرحوم دکتر سید تقی نوربخش، همراه صدیق و کوشای دولت در 5 سال گذشته؛ مدیری متعهد و دلسوز، پرکار، صادق و متواضع بود که لحظهای از خدمت به خانواده تامین اجتماعی بویژه کارگران زحمت کش و بازنشستگان شریف باز نایستاد.
شهرم دیار مردمانی ارجمند است
اقلیم اخلاص است و نامش بیرجند است
در ناى دل، صد نغمه ناساز دارم
بااهل معنا، صدهزاران راز دارم
با قمریان پیغام سروناز دارم
مرغ قفس را، قصه از پرواز دارم
در درج دل، صد گوهر ناسفته دارم
بااهل دل، صد صحبت ناگفته دارم
از شهر دل باعاشقان، صد قصه دارم
باعاشقان جانفشان، صد قصه دارم
از شهرخوبم، قصههاى ناب دارم
صد قصه روشنتر از، مهتاب دارم
شهرم، بهشت خرم قلب کویر است
شهرم،دیار مردمى، روشن ضمیراست
این سرزمین، مردان پاک اندیشه دارد
خلقِ مسلمانِ قناعت پیشه دارد
شهرم، جوانمردان صاف وساده دارد
شهرم، دلاور مردمى آزاده دارد
فرهنگ شهرم، قدمتى دیرینه دارد
صد گوهر فرهیخته، درسینه دارد
شهرم زحکمت چشمهاى سرشار دارد
عرفان شهرم ریشه در اعصار دارد
شهرم حکیمانى نزارى وار دارد
وارستگانى برتر از عطار دارد
شهرم چوفرزان مردمى فرزانه دارد
چون آیتى صد گوهر یکدانه دارد
شهرم محمد باقر گازار دارد
ابن حسام خوسفى بسیار دارد
شهرم سخندانان بىاندازه دارد
شهرم ادیبان بلند آوازه دارد
شهرم دبیرستان عِلم وحِلم و تقواست
دانشسراى همت عبدالعلى هاست
عبدالعلى نجم نجوم کشور ماست
اوافتخار مردم دانشور ماست
صد مرددانشمند و دانا دارد این شهر
مرحوم دکتر آیتىها دارد این شهر
شهرم ز دانش گلشنى آباد دارد
چونان سعیدى عالِم نوزاد دارد
شهرم تهامىها به دامان پروراندهست
چون هادوى مردان ایمان پروراندهست
شهرم هزاران گلستان عشق دارد
صد عندلیب نغمه خوان عشق دارد
شهرم بهارستان سرسبز معانیست
سرچشمه جوشان آب زندگانیست
شهرم بلنداى غرور باغران است
شعر بلند کوه طور باغران است
شهرم بهاران نجیب آرزوهاست
درگلشن جان، عندلیب آرزوهاست
عطر بهاران از شمیم بیرجند است
تفسیر رضوان، در نسیم بیرجند است
شهرم بهشت خرم صاحبدلان است
بستان عناب وزرشک وزعفران است
سیماى شهرم بوستان سرو و کاج است
برفرق عالم شهر من زیبنده تاج است
تاجى که گوهرهاى آن آزادگانند
برتر زگوهرهاى تاج آسمانند
زیبارخان شهر من زیباترینند
زیباتراز حوران فردوس برینند
حوران پیروزه قباى سبزه طارم
آیینهدار سبزه رویان دیارم
شهرم مجاور باامام هشتم ماست
او مردم امید چشم مردم ماست
هرکس اقامتگاه اواین سرزمین است
او درپناه پیشواى هشتمین است
در طول دوران شهرمن بس رنجدیده ست
از چرخ خلقم رابسى تلخى رسیده است
از بس که برمردان مابیدادرفته ست
تاعرش رب ازخلق من فریاد رفته ست
مردان شهرمراکسى حامى نبوده ست
اقبال شهرم غیرناکامى نبودهست
مردان شهرم مردمانى بردبارند
باجام غمهاى دل خود مىگسارند
باآنکه از غم، دیده چون یعقوب دارند
برجور گردون صبر چون ایوب دارند
در استقامت شهر من ورد زبانست
پرورده دامان کوه باغران است
من این گرامى خاک خود را دوست دارم
این سرزمین پاک خود رادوست دارم
باآنکه درشهرم به من سختىرسیده ست
برمن بسى سختى و بدبختى رسیده ست
باآنکه بر دل نقش رنج و درد دارم
صد داغ غم از گیتى نامرد دارم
باآنکه صد راز نهان در سینه دارم
دردفتر دل غصهاى دیرینه دارم
باآنکه بى مهرى فراوان دیدهام من
رنگ و ریا از این و ازآن دیدهام من
این سرزمین و آب و گل رادوست دارم
آزادگان شهر دل را دوست دارم
شاعر : سعید عندلیب بیرجندی
با اجازه از استاد سعید عندلیب شاعر شیرین سخن بیرجندی
یکی از صبحهای سرد دی ماه در سال1390 ، مردی در متروی تهران، ویولن می نواخت.
او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت. در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان میرفتند.
بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.
۴ دقیقه بعد: ویولنیست، نخستین پولش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.
۵ دقیقه بعد : مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.
۱۰ دقیقه بعد : پسربچه سهسالهای که در حالی که مادرش با عجله دستش را میکشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور میشد، به عقب نگاه میکرد و ویولنیست را میدید.
چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچهها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.
۴۵ دقیقه بعد: نوازنده بیتوقف مینواخت.
تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند.
بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند.
ویولینست، در مجموع 14500 تومان کاسب شد.
یک ساعت بعد: مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد.
هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.
بله. هیچ کس این نوازنده را نمیشناخت و نمیدانست که او «سَیّد محمّد شریفی» است، یکی از بزرگترین موسیقیدانهای دنیا.
او یکی از بهترین و پیچیدهترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولناش که ۳۵ میلیون تومان میارزید، نواخته بود.
تنها دو روز قبل، سَیّد محمّد شریفی در برج میلاد کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودیاش به طور متوسط 100 هزار تومان بود.
این یک داستان واقعی است.
روزنامۀ همشهری در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که سَیّد محمّد شریفی به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.
سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد میشوند: در طول زندگی خود چقدر زیبایی در اطرافمان بوده که از دیدن آنها غافل شده ایم و حال به جز خاطره ای بسیار کمرنگ چیزی از آن نداریم؟
به زیبایی هایی که مجبور به پرداخت هزینه برای آن ها نبوده ایم چقدر اهمیت داده ایم؟
در تشخیص زیبایی های اطرافمان چقدر استقلال نظر داریم؟
تبلیغ زیبایی ها چقدر در تشخیص واقعی زیبایی توسط خودمان تاثیر گذار بوده؟ (به عبارت دیگر آیا زیبایی را خودمان تشخیص میدهیم یا هیجان تبلیغات و قیمت آن؟؟؟!!!)
و نتیجهای که از این داستان گرفته میشود: اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقیدانهای دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقیهای نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم، …
پس: از چند چیز خوب دیگر در زندگیمان غفلت کرده آیم؟؟؟؟

خورشید ببین،بر فلک گشته سوار
یا چرخ و فلک نموده وی را به حصار
از گردش ایام همین یکی ما را بس
هر شاه فتاده ایست در حسرت یار

باور نشود تو را ولی من دیدم
خورشید نشسته بود در چرخ و فلک
در وقت غروب و هجرت اجباری
می رفت به خاک از چرخش ایام کلک
http://www.birjandpic.com/post/249 - عکسخانه بیرجند
شده باز ای کِلافه سَر در کَم
مِزَنن نعل چپه باز وَر سُم
باز هُتمبیده گُنبد صیفه
باز هُلمبیده چای پُر گزدُم
جان کَاَکو هُلتی اَ دیوار
شده یکجا سِخال کوزه وخُم
لَکَتو اَیه لُوچ دیوِکَلَه
کاج وکاَچُوله باز بَسته کُزُم
شده بی گوش ودُم مِگَن تُوله
شده گَو بی دوشاخ و خر بی دُم
اَ تش وَر پاکُو اَتشی شده باز
اُومیون اَتش اَ کنار هُلم
سُرسُر اَیَه که گفتین وَینُو
نِمشو چُولی اَی رفیق سُرُم
نِمِتو واکه لُو خُوره از لَو
نِمِتو جیغ زَ نَه از جا جُم
بُر همونه که گوشه هُنشستام
خَفت وخاَموش ولال و بی کروکُم
اگر اُوجُور که گفتین باشَه
وای بر حالِ ما وای مردم
شادروان محمد ابراهیم صفوی((1348))
این قصیده را برای این گذاشتم که جوانان بدانند که ظرف این 40 سال چقدر از کلمات اصیل بیرجندی دیگر کمتر استفاده میشود.
کِلافه=کلاف
کَلافه= بهم ریخته
هتمبیدن=فرو افتادن سقف ودیواروگنبد
صیفه=صفه-ایوان-صوفه نیز گفته میشود
هُلمبیدن= فروافتادن هر چیز خیس مانند سر چاه
گَزدم=عقرب
هُلتی=سقف یا دیواری که بیم ریختن آن باشد
سِخال=سفال-سفال شکسته
لَکَتو=آویزان
لَوچ=لب
کَلَه=سیاه وسفید رنگ
کاچوله=معنی آنرا نیافتم شاید مصغر کاج یامهمل کاج باشد
کُزُم=صمغ
هُلُم=گرما وتفش آتش
سُرسُر=زمزمه
چولی=دستکی به شکل کفکیر بزرگ که از شاخه های درخت بسازند
سُرُم=تیر چوبی
لَو=لب
جُم=جنب-تکان خوردن
خفت=ساکت-خاموش
بی کرو کُم=بدون سروصدا
«الهي»
بَس تو تنها نگارِ مُوْ بَاْشي | * | زينتِ روزگارِ مُوْ بَاْشي |
دلْ تو از غمْ خدا كُنَه بي غم | * | گر كه تو غمگسارِ مُوْ بَاْشي |
اي خدا تُو بهشت جايِ تو بُو | * | گَر كه اِمرو كنارِ مُوْ بَاْشي |
پير و صد سَاْلَه شِي به حَقِّ علي | * | زنده بِي، دستيارِ مُوْ بَاْشي |
مامْ نهالِ هزارْ ريشهيِ شِي | * | گر گُلِ نو بهارِ مُوْ بَاْشي |
اي الهي كه نورْ بَاْرُ شِي | * | روشْنَي شُاْمِ تارِ مُوْ بَاْشي |
هر قَرُاْنِ تو شُو هزارْ قَرُوْ | * | گر كه تو پيشكارِ مُوْ بَاْشي |
رويِ سينَي تو مو سفيد وَرَاْ | * | گر كه در اختيارِ مُوْ بَاْشي |
اي خدا بختِ تُوْ رْ سفيد كُنَه | * | گر تو هم خَواْستارِ مُوْ بَاْشي |
گرم خُسبيُّ و سِاْر و پُر بخوري | * | گر هوا دارِ كارِ مُوْ بَاْشي |
اَو خوري روز مَاْشَر از كوثر | * | گر كه چَشْمَي زَلارِ مُوْ بَاْشي |
در بَلَاْيُوْ علي(ع) حِصارِ تو بُو | * | اگر امرو حصارِ مُوْ بَاْشي |
شيرِ مَاْدَر حَلار وَر تو اگر | * | مرهمِ دلْ فگارِ مُوْ بَاْشي |
رَاْمَت اَر شيرِ كه بخوردَي تو | * | كه چِنِي يارِ غارِ مُوْ بَاْشي |
عمرِ تو بُو درازْ چُو كه نِمَي | * | غَاْفلْ از حالِ زارِ مُوْ بَاْشي |
چَاْشْ بي نَم، دلِ تو بي غم بُو | * | تا كه تو در جَوارِ مُوْ بَاْشي |
نور از خاكِ مَاْدِرِ تو وَرَاْ | * | كه مِگُف (ت) بس تو يارِ مُوْ بَاْشي |
وَرتَپَه او كه وَتّو گفته نه بَس | * | مَاْرَم و رازدارِ مُوْ بَاْشي |
اي خدا شِقّه شِقّه شُو او كه | * | مَسْتَه دور از ديارِ مُوْ بَاْشي |
اي خدا زنده بِي كه تا زِندام | * | دلبرِ گلعذارِ مُوْ بَاْشي |
اَاْهويِ دشتِ دلْ مُوْ بِي گُلِ مُوْ | * | دم و سَاْعت شكارِ مُوْ بَاْشي |
جُورِ كه بي قرارِ عشقِ تو نام | * | مامْ تو هم بي قرارِ مُوْ بَاْشي |
وقتِ دور از تُونُم به شَاْرِ غريب | * | مامْ كه در انتظارِ مُوْ بَاْشي |
مامْ رعيّت دَ مُلكِ تو بَاْشُم | * | مامْ كه تو شَاْرِيارِ مُوْ بَاْشي |
همه جا بُو «سعيد» بَندَي تو | * | تو خداوندگارِ مُوْ بَاْشي |
دكتر محمد اسماعيل رضواني

دكتر رضواني در سال 1300 شمسي در قرية خراشاد كه در 24 كيلومتري جنوب شرقي بيرجند واقع است ديده به جهان گشود . او چند سالي در خراشاد به مكتب خانه رفت و سپس جهت تحصيلات مقدماتي و متوسطه عازم بيرجند شد . پس از اتمام دبستان و دبيرستان به كسوت معلمي در آمد . در سال 1328 به تهران منتقل گرديد و در تهران دوره هاي تحصيلات عالي را پشت سرگذاشت . رسالة دكتري خود را پيرامون انقلاب مشروطه ارائه داد.
رضواني در دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران به تدريس در رشتة تاريخ اشتغال ورزيد و به درجة استادي نائل آمد . رضواني ستوني محكم براي رشته تاريخ ايران محسوب ميشد تنوع تأليفات و مقالات استاد رضواني زياد است كه تنها به ذكر اهم تأليفات بسنده مي شود .
1ـ( زميني كه روي آنا زندگي مي كنيم )، تهران : سازمان چاپ كيهان ( به كمك مؤسسة يونسكو ) ، 1341.
2ـ (انقلاب مشروطيت ايران ) ، تهران : مؤسسة انتشارات فرانكلين ، چاپ اول 1345 ، چاپ سوم ، 1356.
3ـ ( اعلان ها و اعلاميه هاي دورة قاجار ) تهران : ضمين÷ مجلة بررسي هاي تاريخي ، 1349.
4ـ ( تبليغات نامة تنسر با همكاري مجتبي مينوي ) ، تهران : خوارزمي ، چاپ اول 1351 ، چاپ دوم 1354.
5ـ ( تصحيح تاريخ منتظم ناصري ) در سه جلد ، تهران : دنياي كتاب ، 1347.
6ـ سفرنامة ظهير الدوله ( همراه مظفرالدين شاه به فرنگستان ) تهران : كتابخانة مستوفي 1371
7ـ روزنامه خاطرات ناصرالدين شاه در سفر سوم فرنگستان ( با همكاري فاطمه قاصيها ) ، در سه جلد ، تهران : سازمان اسناد ملي ايران ، 3ـ 1371.
8ـ عالم آراي عباسي ، در سه جلد ، تهران : دنياي كتاب ، 1377 .
9ـ يادداشت هاي امين الدوله ( زير چاپ )
10ـ مجموعة مقالات علمي ايشان كه به بيش از 61 مقاله مي رسد ، در دست چاپ است .
استاد رضواني افزون بر كتابهاي ياد شده ، چند جلد كتاب درسي تآليف كرده اند . از جمله : يك دوره تاريخ و جغرافيا و تعليمات اجتماعي دبيرستان و يك دورة كامل تاريخ و جغرافيا براي دانشسراي مقدماتي و كلاسهاي تربيتي ، آمورش و پرورش و نيز كتاب درسي تاريخ سياسي ايران براي دانشجويان دانشكدة افسري .
دكتر رضوان علاقة مفرطي به خريد و جمع آوري كتب خطي و نشريات دورة قاجاريه داشت كه آنها را بسختي در طول زمان جمع آوري كرده بود . كتابخانة اختصاصي تاريخ و جغرافياي او مرجع بسيار ذيقيمت و ارزشمندي براي تمام پژوهشگران اعم از استاد و دانشجو بود
ارگ بیرجند

ورودی عمارت باغ شوکت آباد
نمای جنوبی اکبریه

قلعه بیرجند

ما کلاس اول دبستان بودیم.
این اخوی مان که اکنون دو سال از ما بزرگتر هستند،
بخاطر می آوریم که در آن زمان هم، دو سال از ما بزرگتر بودند.
در همه جا و در همه کار با هم بودیم .
عینهو دو تا شریک.یک روز دو نفری با هم رفتیم، نان بخریم.
نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بود
البته نه اینکه نان آن موقع مثل همه چیز این موقع،
دو نرخی و یا چند نرخی باشد بلکه ما یادمان نیست.
خلاصه! به سمت نانوایی می رفتیم که به یکباره اخوی
هیجان زده گفتند:«پول، پول!».گفتیم:«کو،کجاست،کو پول؟!».
یک دو قرانی روی زمین توی خاک ها افتاده بود.
آن زمان مثل حالا نبود که تا توی دهن خلق الله را هم آسفالت کنند! -به سلامتی شما- خیابان ها و کوچه های اطراف خانه ی ما،
همه خاکی بود.خلاصه! اخوی دو زاری را برداشتند.
نان را خریدیم و به خانه برگشتیم. مرحومه مادر در زیرزمین
مشغول طبخ غذا بودند.اخوی خوش خیال ما،
نان را روی میز گذاشت و گفت:«اینم پیدا کردیم»
و دو قرانی را به مادر نشان داد.مرحومه مادر پرسیدند:
«از کجا؟!» اخوی گفت:«توی خیابون، روی زمین افتاده بود.
صاحب نداشت.» مادر گفتند:«مگر پول، بی صاحب میشه؟!
پول، روی زمین افتاده بود، تو هم برداشتیش؟!»
اخوی گفت:«بله برداشتم.» مادر گفتند:
«با کدوم دستت پول رو برداشتی؟!»
اخوی از همه جا بی خبر گفت:«با این دست!». آقا!
این دست داداش ما که بالا آمد -خدا بیامرزد رفتگان شما را
این مرحومه مادرمان مثل اینکه دزد گرفته باشند،
جوری این مچ دست اخوی را در دست گرفتند گویی دزدی ،
در چنگ یک عدالتی گرفتار آمده که اصلا" عدالتش اهل پارتی بازی
و سفارش و حق حساب نیست.از ترس مجازات و سوز کیفر یک ،
رعشه ای به تن ما اخوان افتاد، کانه هر دو به بیماری پارکینسون مادرزادی(!) مبتلا هستیم. مرحومه مادر این اخوی نگون بخت ما را همینطور که به سمت چراغ گاز می بردند،فرمایش می کردند:
«الان یک قاشق داغ می کنم، پشت دستت میذارم تا یادت بمونه پولی که مال تو نیست، بهش دست نزنی».
عزم مرحومه مادر برای مبارزه با هر گونه فساد اقتصادی
(اعم از دانه ریز و یا دانه درشت آن) یک جزمی داشت،
بیا و ببین!چشم تان روز بد نبیند، مادر شعله چراغ گاز را که روشن کردند، این اخوی ما زد زیر گریه.مثل ابر بهار اشک می ریخت.
از همان فاصله چند متری ما هم سوزش آن داغ را زیر پوست مان حس کردیم و زدیم زیر گریه. محشر کبری(!) به پا شده بود.
با کم و زیادش حداقل پنجاه دفعه این اخوی ما هی گفت:
«غلط کردم مادر! مادر غلط کردم!»
بالاخره دل مادر به رحم آمد و گفتند:
«این دفعه اول و آخرت بود؟!»
اخوی هم به جمیع کائنات در عالم هستی،
قسم یاد کرد که دفعه اول و آخرش باشد.
مادر دست اخوی را که رها کردند.
نگاه پر جذبه مادر به ما دوخته شد. قلب مان آمد توی دهن مان. فهمیدیم که به عنوان مشارکت یا معاونت در برداشتن دو زاری مردم، متهم ردیف دوم پرونده هستیم.
در کسری از ثانیه تجزیه تحلیل کردیم که باید به یک جایی پناه(!) برد. آن موقع امکانات نبود و ما نمی توانستیم به کانادا پناهنده شویم ،
پس هیچ جا بهتر از گوشه حیاط به ذهن مان نرسید.
مثل تیری که از چلهکمان رها شده باشد، پلههای زیرزمین را دو تا یکی کردیم. رفتیم داخل حیاط و -گلاب به رویتان- به مستراح گوشهحیاط پناهنده شدیم. در را هم از داخل به رویخودمان قفل کردیم.صدای هر تپش قلب مان را دو بار می شنیدیم که صدای دومش مربوط به پژواک صدای قلب مان از دیوارهای مستراح بود.مادر به پشت درب اقامتگاه(!) ما رسیدند و گفتند:
«بیا بیرون!» ولی ما فقط عاجزانه التماس می کردیم:
«غلط کردم مادر! مادر غلط کردم!».مرحومه مادر دریافتند با توجه به محل پناهندگی(!) ما، این «غلط کردم!» خیلی فراتر از یک «غلط کردم» معمولی است و حواشی زیادی بر آن مترتب است! بالاخره با کلی عجز و لابه، مادر امان دادند.
اکنون ما از یک حبس خود خواسته مستراحی و یک کیفر داغ، رهایی جسته بودیم. ندایی از درون به ما نهیب زد که:«استثنائا" همین یک بار جستی ملخک!».
از آن زمان تا امروز بیش از چهلوچهار سال می گذرد.
شما الان کل بودجه جاری و عمرانی ایالات متحده آمریکا را بسپار به این اخوی ما . دور از جان ، اگر از گرسنگی بمیرد به پول دشمنش هم دست نمی زند.حالا گم شدن(!) این چند هزار میلیارد تومان پول
از صندوق ذخیره فرهنگیان هم ممکن است که دو حالت داشته باشد یا پول های گمشده را رادران(!) فکر کرده اند که بیصاحب(!) است .
و برداشتهاند اما به مادرشان نگفتهاند و یا پول را برداشته ....
و به مادرشان هم گفتهاند ، اما ....مادر ایشان ،عزم جدی در مبارزه با مفاسد اقتصادی نداشتهاند!
وگرنه چند هزار میلیارد تومان پول به آن سنگینی که پا ندارد ، تا برای خودش برود به راه رفتن و دوردور کردن!
محمد رضا فتحی نجفی
30 سال معلم
لحظه تولد فرزند یکی از شادترین ایام زندگی هر فرد است که خاطره شیرین و دوست داشتنی آن برای همیشه بر آلبوم قلب و جان پدر و مادر نقش میبندد. ما نیز شکفتن عزیزانی را که در دومین ماه از فصل هزار رنگ و زیبای پائیز،به دنیا آمدهاند را با دنیائی از احترام و سبد سبد شاخه گل رز به شما که محبوب و عزیز هستید تبریک میگوییم و از خداوند بزرگ میخواهیم که هر جا هستید سعادتمند و کامیاب باشید.

نام | نام خانوادگی | روز | ماه | سال |
کیارش | مومنی | 2 | 8 | 1390 |
اسماعیل | مجیدی | 2 | 8 | 1337 |
منصور | مجیدی | 9 | 8 |
|
ریحانه | دهکی | 14 | 8 |
|
آوینا | هرمزی | 15 | 8 | 1384 |
محدثه | مجیدی | 17 | 8 | 1371 |
امیر مهدی | حیدری | 18 | 8 | 1382
|

مرگ بخشی از زندگی است، شتری که در هر خانه ای خواهد نشست. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد پس بیائید برای خودمان دعا کنیم که به گونهای زندگی نمائیم که تا هستیم قدر یکدیگر را دانسته و پس از آغاز سفر آخرت نیز ، طلب آمرزش بندگان نیک خدا را بدرقه راهمان داشته باشیم. مگر مرگ در باور ما سرآغاز زندگی و جشن تولد زندگی جاودانه نیست؟ میگویند در مالزی یکی از زیباترین و هیجان انگیزترین مکانها برای بازدید جهانگردان وادی خاموشان و سرای ابدی انسانهاست. راستی چرا این قدر آرامگاههای ما معمولی و عادی است؟ چرا تا زنده هستیم دست کم یک درخت در سرای ابدیمان نمی کاریم؟ چرا؟ شاید به این خاطر که هنوز به مرگ فکر نمی کنیم.به واقعیتی که از یک چشم به هم زدن به ما نزدیک تر است و اگر انسان درستکاری باشیم از عسل شیرین تر. اکنون بهترین و تنهاترین کار این است که با دیدن این برگ برای همه بزرگتر ها و چشم انتظارانی که دستشان از دنیا کوتاه است فاتحه ای بخوانیم برای آمرزش اینان و آرامش خودمان.
به نام خداوند بخشنده مهربان خداوند رحمان و رحیم بسم ا...
شادروان | توضیحات | روز | ماه | سال | محل تدفین | قطعه | ردیف | شماره |
اکبری - حاجیه | همسر مرحوم سید جلال لشکری | 1 | 8 | 1397 | نوزاد |
|
|
|
مجیدی - عباس | برادرآقای محمد علی مجیدی | 2 | 8 | 1386 | نوزاد |
|
|
|
هرمزی - محمد حسن | برادرزنده یاد مرتضی هرمزی | 3 | 8 | 1384 | نوزاد |
|
|
|
کاظمی - رستم خان | عموی شادروان پرویز خان کاظمی | 6 | 8 | 1394 | نوزاد |
|
|
|
خسروی - اقدس | مادرزنده یاد دکتر سید عبداله علوی | 9 | 8 | 1355 | نوزاد |
|
|
|
حیدری - علی اصغر | پدر خانم آقای حسن حیدری | 11 | 8 | 1388 | نوزاد |
|
|
|
خسروي - ميرزا عباس | دایی آقای ولی ا.. مجیدی | 12 | 8 | 1379 | نوزاد |
|
|
|
اسدزاده - سيد غلامرضا | همسر سرکار خانم صبیه طاهری | 13 | 8 | 1381 | بیرجند |
|
|
|
افشاری - بهداد | فرزند آقای مشیت الحق افشاری | 14 | 8 | 1388 | بهشت زهرا | 66 | 97 | 61 |
حاجي زاده - علي اكبر | پدر خانم آقای ولی ا.. مجیدی | 16 | 8 | 1364 | مشهد |
|
|
|
حمیدی - حسن | برادر خانم زنده یاد مرتضی هرمزی | 22 | 8 | 1386 | مشهد |
|
|
|
كي نژاد - احمد(كوروش) | فرزند زنده یاد عباس کی نژاد | 23 | 8 | 1377 | بهشت زهرا | 203 | 87 | 36 |
تنها خداست و خداست که می ماند.







