
ازدواج ، پیوندی مبارک و آسمانی برای تشکیل اساسی ترین نهاد اجتماعی است و پیمان زناشوئی به معنای هم پیمان شدن برای چشم پوشی از "من" و قربانی کردن آن در پای " ما" در مسیر سبز تعالی و کمال است ما بهاری ترین فصل زندگی عزیزانی را که نامشان در ذیل آمده است را با تقدیم بهترین گلهای معطر دنیا تبریک و تهنیت عرض مینماید و به این عزیزان میگوید: خوشبختی را ساده بگیرید. لحظه به لحظه زندگی شیرین است و راز زندگی فقط سه کلمه است : عشق و عشق و عشق .
این لحظه های طلائی را از دست ندهید.
زهرا جان (خزاعی) | رضای عزیز(مرادی) | 15 | 7 | 70 |
نسرین جان (کاظمی) | حمید عزیز(خزاعی) | 16 | 7 | 69 |
عشقتان جاوید و پایدار باد.
یادت را با عطر وجودت در خاطرمان زنده نگه خواهیم داشت.

مرگ بخشی از زندگی است، شتری که در هر خانهای خواهد نشست. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد پس بیائید برای خودمان دعا کنیم که به گونهای زندگی نمائیم که تا هستیم قدر یکدیگر را دانسته و پس از آغاز سفر آخرت نیز ، طلب آمرزش بندگان نیک خدا را بدرقه راهمان داشته باشیم. مگر مرگ در باور ما سرآغاز زندگی و جشن تولد زندگی جاودانه نیست؟ میگویند در مالزی یکی از زیباترین و هیجان انگیزترین مکانها برای بازدید جهانگردان وادی خاموشان و سرای ابدی انسانهاست. راستی چرا این قدر آرامگاههای ما معمولی و عادی است؟ چرا تا زنده هستیم دست کم یک درخت در سرای ابدیمان نمیکاریم؟ چرا؟ شاید به این خاطر که هنوز به مرگ فکر نمیکنیم.به واقعیتی که از یک چشم به هم زدن به ما نزدیک تر است و اگر انسان درستکاری باشیم از عسل شیرینتر. اکنون بهترین و تنهاترین کار این است که با دیدن این برگ برای همه بزرگترها و چشم انتظارانی که دستشان از دنیا کوتاه است فاتحهای بخوانیم برای آمرزش اینان و آرامش خودمان.
به نام خداوند بخشنده مهربان خداوند رحمان و رحیم بسم ا...
شادروان | توضیحات | روز | ماه | سال | محل تدفین | قطعه | ردیف | شماره |
مجيدي - محمد | پدر آقای عباس مجیدی | 2 | 7 | 1368 | بهشت زهرا | 109 | 129 | 4 |
اکبری - محمد علی | برادرآقای اسماعیل اکبری | 6 | 7 | 1366 | بهشت زهرا | 104 | 15 | 20 |
فلاح زاده - صدیقه |
| 7 | 7 | 1388 | بهشت زهرا | 66 | 97 | 59 |
طاهری - محمد حسین | پدرآقای علی طاهری | 8 | 7 | 1384 | نوزاد |
|
|
|
كاظمي - بي بي كنيز | مادر آقای محمد ولی خان کاظمی | 10 | 7 | 1376 | نوزاد |
|
|
|
حمزه - ایزدی |
| 10 | 7 | 1396 | بهشت زهرا |
|
|
|
اکبرزاده - کلثوم | مادر آقای عباس مجیدی | 11 | 7 | 1370 | بهشت زهرا | 72 | 128 | 25 |
بهزادی - شهید علیرضا | فرزند آقای داراب بهزادی | 12 | 7 | 1361 | بهشت زهرا | 28 | 48 | 6 |
افشاری - طاهره | همسر زنده یاد سید اسماعیل سعادتی | 16 | 7 | 1383 | بهشت زهرا | 66 | 90 | 51 |
گلداني - محمد حسن | پدر آقای مهندس فرامرزگلدانی | 25 | 7 | 1384 | بیرجند |
|
|
|
کابلی - عبدالصمد | همسر خانم فاطمه مجیدی | 26 | 7 | 1389 | بهشت زهرا | 66 | 95 | 56 |
اسدزاده - حلیمه (فروغ) | خواهرآقای احمد خسروی | 29 | 7 | 1383 | لویزان |
|
|
|
خسروی (سررشته دار) - میرزا علی اکبر | پدر زنده یاد احمد مشار | 29 | 7 | 1347 | نوزاد |
|
|
|
تنها خداست و خداست که میماند. ضمن گرامیداشت یاد عزیزانمان که در مهر ماه فوت نمودهاند
اما بازماندگان بدانند تا شقایق هست زندگی باید کرد

. . . زندگي راستي چه زود ميگذرد! انگار همين ديروز بود. وقتي که از مدرسه ميآمديم، با بغضي چمبره زده در گلو و کف دستي تاول زده از ترکۀ آلبالو، و مادر که دلسوزانه به تسلاي ما، و يا شايد به دلجوئي از خودش، با همۀ دانايي که داشت زمزمه ميکرد: «بچه جون تو هنوز نميدوني. از قديم گفتهاند چوب معلم گُله . . .!»
واقعا که زندگي راستي چه زود ميگذرد! انگار همين ديروز بود که مادر با تعجيل و شتابي در قدمهايش دست تو را گرفته بود و در درازناي خياباني آنسوترک محله و خانه کشيده ميشد و به دنبال خودش ميکشاندت. دير شده بود. آنقدر که در خانه دل دل کرده بودي و به دلشورۀ اولين روز مدرسه پا از پا برنداشته بودي، دير شده بود.
مادر با گامهاي کشيدهاش تو را به دنبال ميکشيد و بال چادرش در باد بال بال ميزد و کشيده ميشد. رگهاي از سوز سرما در تن هوا بود. دست مادر اما گرم و مهربان. گاهي که قدمهايش را سست ميکرد تا نفست راست شود و پس نيفتي، فرصتي ميشد تا نگاهت به نگاهش بيفتد. نگاهي که آميزهاي از غرور و ترحم بود.
(غرور شايد از اينکه فرزندش به بار نشسته و به سن مدرسه رسيده. ترحم اما چرا. . .!؟)
ميبردت تا تو را به مدرسه بسپاردت. ميرفتيد تا تو بماني و او برگردد.
تجربۀ اولين جداييات شايد.
تو در آن سوي در و ديوار و نيمکت و تختههاي سياه ميماندي و مادر تمام راه را، و اين بار نه به شتاب، که انگار دلشکسته و پارهاي از جانش در جايي جاي مانده برميگشت، شايد حتي پاي چشمش هم تر شده بود. نميدانستي. ولي اين را ميدانستي و حتما امروز هم به ياد داري. اينکه چه دلتنگ شده بودي. چه تنها مانده بودي. غربت غروبي پاييزي بر دلت نشسته بود و تو در خودت شکسته بودي. . .
مادر رفته بود و تو انگار تازه معناي آن حس ترحم را در نگاهش ميفهميدي. راستي که چقدر قابل ترحم بودي آنروز. . .
روز اول مهر ماه سالي که براي اولين بار به مدرسه رفتي. . .
زندگي راستي چه زود ميگذرد. انگار همين ديروز بود. درازناي درد را ميگويم که از بند انگشت شروع ميشد و تا فرق سر تير ميکشيد.
درد که ميگويم، نه آنقدر سخت که مثل مردن. شايد آنقدر تلخ و عذابآور که مثل شکنجه.
معلم خط را ميگويم. قلمهاي ني را که يادت هست؟ بارها از خودمان پرسيديم چرا وقتي معلم خط با هر چه زور که داشت شکنندگي انگشتانمان را در بند بند ني ضرب ميکرد، قلم ني نميشکست!؟
راستي که چه قلمهايي داشتيم. چه شيشههاي مرکبهايي. چه ليقههاي دواتي. . . يادت هست؟ چه خطي مينوشتيم. «جور استاد به از مهر پدر» چه ميدانستيم. شايد هم استاد خط داشت جور مهر پدر را ميکشيد و ما نميفهميديم.
حرف مادر را يادت هست؟ اينکه: «بچه جون تو هنوز نميفهمي. از قديم گفتهاند چوب معلم گُله» و عجيب اينکه امروز و هنوز هم نميفهميم. اينکه چرا و چطور يک معلم ميتوانست آنهمه بد باشد.
ولي نه. از حق هم نبايد گذشت. معلمها همه هم آنقدرها بد نبودند. از اجبار و اتفاقي که شايد چند نفري را هم به کلاس و لباس معلمها کشانده بود بگذريم، به گذار ايثار و مدرا و محبت ميرسيم که بسياري از معلمان من و تو از ساکنان قانع و صبور آن بودند.
چارسوق اين گذر به شمع وجود آن نازنينان روشن بود، و هم آنان، قلندران بيدار شبهاي بلند ندانستنهاي من و تو بودند. پس، يادشان در تاريکخانۀ خاطر ما روشن باد.
راستي که اين قافلۀ عمر چه زود ميگذرد! اول مهر ماه سالي که پشت نيمکت مدرسهاي در جايي از آنجا که زبان همکلاس و معلم و درس و کتابش زبان مادر بود و زبان مادريمان بود، تا امروز اول مهر ماه که ايستاده يا نشستهاي در گوشهاي از سرزميني که پدري نيست و زبانش هر چه که هست، مادري نيست.
راستي که چقدر دلم تنگ است براي آن نيمکت چوبي رو به تخته سياه مدرسهام. براي همهۀ بچهها در حياط مدرسه. براي نقشۀ ايراني که آنجا در کلاس و بر ديوار آويزان بود. براي صداي گرم و روشن معلمم که به زبان مادري از سرزمين پدري ميگفت. . .
و بالاخره که امروز، در خطي از مدارات دوم يا سوم زمين باز به هم ميرسيم. با کولهباري از خاطرات و يادها. خاطرات و يادهايي که در گذران اينهمه سال جاي جاي کمرنگ و بيرنگ شده. درست مثل رنگ جوگندمي موهاي من و تو. به هم ميرسيم. نگفته، انگار که گفتهايم، گذشتهها گذشته. حالا ديگر نگران سرزمين پدريامان هستيم و زبان مادري بچههايمان.
قافلۀ عمر ميگذرد. و چه تند و با شتاب. من و تو نيز با اين قافله همراهيم و ميرويم. خاطرات و يادهايمان پاک و کمرنگ ميشود. رشتههاي نقرهاي و سفيدي که به نقد جواني خريدهايم، زينت موهايمان ميشود و نگاههايمان نگران آينده است. ما ـ من و تو ـ ما همدرس و مدرسهايهاي قديم. همکلاسيهاي آنروزها. . .

