شقايق هاي كوير

وبلاگ شخصی نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی

درباره من
الا ای بیرجند ؛ ای شهر خوبم          *
تو را با آب شورت ؛ دوست دارم       
تو را با مردم عامی وفاضل             *
به تا ریکی و نورت ؛ دوست دارم      
تو را با خشکی آب  و هوایت           *
کویر سوت و کورت ؛ دوست دارم    
اگر چه نیستی نزدیکم ای شهر        *
ولی با راه دورت ؛ دوست دارم         
منم موسی و تو وادی سینا            *
تو را چون کوه تورت ؛ دوست دارم
تو را با کوچه های تنگ و تاریک        *
ولی با شر و شورت ؛ دوست دارم
تو را با سردی سخت زمستان        *
به دشت لخت و عورت؛دوست دارم
تو را با نان جو؛با کشک و گاورس    *
بنه با سیچ شورت ؛ دوست دارم
تو را با خشت خام و طاق ضربی    *
چو یک جام بلورت ؛ دوست دارم
برای من تو مانند بهشتی            *
که با غلمان و حورت ؛ دوست دارم   
(((دکتر محمد رضا بهنیا )))

(بيرجند نگين هميشه درخشان و سبز كوير و خاستگاه كهن علم و ادب وهنر مي باشد.تعداد زياد محققان، دانشمندان،علماء، اطبا و دانشجويان بيرجندي در سراسر كشور و اقصي نقاط دنيا خود گواه اين مدعا است)
مطالب دو سال اول اين وبلاگ به واقع مطالب ماهنامه اي به نام تهرانامه بود كه پس از چاپ در بين تعدادي از مشترکینی که از همشهريان بيرجندي ساكن تهران ،مشهد ،بيرجند و روستاي نوزاد هستند توزيع مي گردید ولي بدلايلي تصمیم گرفته شد گاها از  مطالب تهرانامه با ذکر منبع استفاده شود ولی در غالب موارد بصورت وبلاگ شخصی نظرات خود را در خصوص مسایل مختلف  بیاوریم و هم اكنون بعنوان يك وبلاگ شخصي با نام شقايق هاي كوير مطالب و تصاوير خود را در معرض نظر شما بازديد كنندگان محترم قرار مي دهيم .
اميدواريم ما را از نظراتتان محروم نفرماييد.
با تشكر :
نرگس كاظمي و احمد رضا خزاعي
نويسندگان
برچسب ها
نويسنده :نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی
تاريخ: جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۶:۳۱ ب.ظ

 

نويسنده :نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی
تاريخ: یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۳:۵۶ ب.ظ

                                

ازدواج ، پیوندی مبارک و آسمانی برای تشکیل اساسی ترین نهاد اجتماعی است و پیمان زناشوئی به معنای هم پیمان شدن برای چشم پوشی از  "من" و قربانی کردن آن در پای " ما"  در مسیر سبز تعالی و کمال است ما بهاری ترین فصل زندگی عزیزانی را که نامشان در ذیل آمده است را با تقدیم بهترین گل­های معطر دنیا تبریک و تهنیت عرض می­نماید و به این عزیزان می­گوید: خوشبختی را ساده بگیرید. لحظه به لحظه زندگی شیرین است  و راز زندگی فقط سه کلمه است : عشق و عشق و عشق .             

  این لحظه های طلائی را از دست ندهید.

 

زهرا جان (خزاعی)

رضای عزیز(مرادی)

15

7

70

نسرین جان (کاظمی)

حمید عزیز(خزاعی)

16

7

69

     

 

عشقتان جاوید و پایدار باد.

 

نويسنده :نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی
تاريخ: سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۳:۵۴ ب.ظ

 یادت را با عطر وجودت در خاطرمان زنده نگه خواهیم داشت.

مرگ بخشی از زندگی است، شتری که در هر خانه­ای خواهد نشست. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد پس بیائید برای خودمان دعا کنیم که به گونه­ای زندگی نمائیم که تا هستیم قدر یکدیگر را دانسته و پس از آغاز سفر آخرت نیز ، طلب آمرزش بندگان نیک خدا را بدرقه راهمان داشته باشیم. مگر مرگ در باور ما سرآغاز زندگی و جشن تولد زندگی جاودانه نیست؟ می­گویند در مالزی یکی از زیباترین و هیجان انگیزترین مکان­ها برای بازدید جهانگردان وادی خاموشان و سرای ابدی انسان­هاست. راستی چرا این قدر آرامگا­ه­های ما معمولی و عادی است؟ چرا تا زنده هستیم دست کم یک درخت در سرای ابدیمان نمی­کاریم؟ چرا؟ شاید به این خاطر که هنوز به مرگ فکر نمی­کنیم.به واقعیتی که از یک چشم  به هم زدن به ما نزدیک تر است و اگر انسان درستکاری باشیم از عسل شیرین­تر.    اکنون بهترین و تنهاترین کار این است که با دیدن این برگ برای همه بزرگتر­ها و چشم انتظارانی که دستشان از دنیا کوتاه است فاتحه­ای بخوانیم برای آمرزش اینان و آرامش خودمان.                                                         

 به نام خداوند بخشنده مهربان    خداوند رحمان و رحیم      بسم ا...

شادروان

توضیحات

روز

ماه

سال

محل تدفین

قطعه

ردیف

شماره

مجيدي - محمد

پدر آقای عباس مجیدی

2

7

1368

بهشت زهرا

109

129

4

اکبری - محمد علی

برادرآقای اسماعیل اکبری

6

7

1366

بهشت زهرا

104

15

20

فلاح زاده - صدیقه

 

7

7

1388

بهشت زهرا

66

97

59

طاهری - محمد حسین

پدرآقای علی طاهری

8

7

1384

نوزاد

 

 

 

كاظمي - بي بي كنيز

مادر آقای محمد ولی خان کاظمی

10

7

1376

نوزاد

 

 

 

حمزه - ایزدی

 

10

7

1396

بهشت زهرا

 

 

 

اکبرزاده - کلثوم

مادر آقای عباس مجیدی

11

7

1370

بهشت زهرا

72

128

25

بهزادی - شهید علیرضا

فرزند آقای داراب بهزادی

12

7

1361

بهشت زهرا

28

48

6

افشاری - طاهره

همسر زنده یاد سید اسماعیل سعادتی

16

7

1383

بهشت زهرا

66

90

51

گلداني - محمد حسن

پدر آقای مهندس فرامرزگلدانی

25

7

1384

بیرجند

 

 

 

کابلی - عبدالصمد

همسر خانم فاطمه مجیدی

26

7

1389

بهشت زهرا

66

95

56

اسدزاده - حلیمه (فروغ)

خواهرآقای احمد خسروی

29

7

1383

لویزان

 

 

 

خسروی (سررشته دار) - میرزا علی اکبر

پدر زنده یاد احمد مشار

29

7

1347

نوزاد

 

 

 

تنها خداست و خداست که می­ماند. ضمن گرامیداشت یاد عزیزانمان که در مهر  ماه فوت نموده­اند

اما بازماندگان بدانند تا شقایق هست زندگی باید کرد

نويسنده :نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی
تاريخ: دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۱۲:۷ ب.ظ

. . . زندگي راستي چه زود مي‌گذرد! انگار همين ديروز بود. وقتي که از مدرسه مي‌آمديم، با بغضي چمبره زده در گلو و کف دستي تاول زده از ترکۀ آلبالو، و مادر که دلسوزانه به تسلاي ما، و يا شايد به دلجوئي از خودش، با همۀ دانايي که داشت زمزمه مي‌کرد: «بچه جون تو هنوز نميدوني. از قديم گفته‌اند چوب معلم گُله . . .!»

واقعا که زندگي راستي چه زود مي‌گذرد! انگار همين ديروز بود که مادر با تعجيل و شتابي در قدم‌هايش دست تو را گرفته بود و در درازناي خياباني آنسوترک محله و خانه کشيده مي‌شد و به دنبال خودش مي‌کشاندت. دير شده بود. آنقدر که در خانه دل دل کرده بودي و به دلشورۀ اولين روز مدرسه پا از پا برنداشته بودي، دير شده بود.

مادر با گام‌هاي کشيده‌اش تو را به دنبال مي‌کشيد و بال چادرش در باد بال بال مي‌زد و کشيده مي‌شد. رگه‌اي از سوز سرما در تن هوا بود. دست مادر اما گرم و مهربان. گاهي که قدم‌هايش را سست مي‌کرد تا نفست راست شود و پس نيفتي، فرصتي مي‌شد تا نگاهت به نگاهش بيفتد. نگاهي که آميزه‌اي از غرور و ترحم بود.
(غرور شايد از اينکه فرزندش به بار نشسته و به سن مدرسه رسيده. ترحم اما چرا. . .!؟)

مي‌بردت تا تو را به مدرسه بسپاردت. مي‌رفتيد تا تو بماني و او برگردد.
تجربۀ اولين جدايي‌ات شايد.

تو در آن سوي در و ديوار و نيمکت و تخته‌هاي سياه مي‌ماندي و مادر تمام راه را، و اين بار نه به شتاب، که انگار دل‌شکسته و پاره‌اي از جانش در جايي جاي مانده برمي‌گشت، شايد حتي پاي چشمش هم تر شده بود. نمي‌دانستي. ولي اين را مي‌دانستي و حتما امروز هم به ياد داري. اينکه چه دلتنگ شده بودي. چه تنها مانده بودي. غربت غروبي پاييزي بر دلت نشسته بود و تو در خودت شکسته بودي. . .

مادر رفته بود و تو انگار تازه معناي آن حس ترحم را در نگاهش مي‌فهميدي. راستي که چقدر قابل ترحم بودي آن‌روز. . .

روز اول مهر ماه سالي که براي اولين بار به مدرسه رفتي. . .
 

زندگي راستي چه زود مي‌گذرد. انگار همين ديروز بود. درازناي درد را مي‌گويم که از بند انگشت شروع مي‌شد و تا فرق سر تير مي‌کشيد.

درد که مي‌گويم، نه آنقدر سخت که مثل مردن. شايد آنقدر تلخ و عذاب‌آور که مثل شکنجه.
معلم خط را مي‌گويم. قلم‌هاي ني را که يادت هست؟ بارها از خودمان پرسيديم چرا وقتي معلم خط با هر چه زور که داشت شکنندگي انگشتانمان را در بند بند ني ضرب مي‌کرد، قلم ني نمي‌شکست!؟

راستي که چه قلم‌هايي داشتيم. چه شيشه‌هاي مرکب‌هايي. چه ليقه‌هاي دواتي. . . يادت هست؟ چه خطي مي‌نوشتيم. «جور استاد به از مهر پدر» چه مي‌دانستيم. شايد هم استاد خط داشت جور مهر پدر را مي‌کشيد و ما نمي‌فهميديم.

حرف مادر را يادت هست؟ اينکه: «بچه جون تو هنوز نمي‌فهمي. از قديم گفته‌اند چوب معلم گُله» و عجيب اينکه امروز و هنوز هم نمي‌فهميم. اينکه چرا و چطور يک معلم مي‌توانست آنهمه بد باشد.

ولي نه. از حق هم نبايد گذشت. معلم‌ها همه هم آنقدرها بد نبودند. از اجبار و اتفاقي که شايد چند نفري را هم به کلاس و لباس معلم‌ها کشانده بود بگذريم، به گذار ايثار و مدرا و محبت مي‌رسيم که بسياري از معلمان من و تو از ساکنان قانع و صبور آن بودند.

چارسوق اين گذر به شمع وجود آن نازنينان روشن بود، و هم آنان، قلندران بيدار شب‌هاي بلند ندانستن‌هاي من و تو بودند. پس، يادشان در تاريک‌خانۀ خاطر ما روشن باد.

راستي که اين قافلۀ عمر چه زود مي‌گذرد! اول مهر ماه سالي که پشت نيمکت مدرسه‌اي در جايي از آنجا که زبان همکلاس و معلم و درس و کتابش زبان مادر بود و زبان مادري‌مان بود، تا امروز اول مهر ماه که ايستاده يا نشسته‌اي در گوشه‌اي از سرزميني که پدري نيست و زبانش هر چه که هست، مادري نيست.

راستي که چقدر دلم تنگ است براي آن نيمکت چوبي رو به تخته سياه مدرسه‌ام. براي همهۀ بچه‌ها در حياط مدرسه. براي نقشۀ ايراني که آنجا در کلاس و بر ديوار آويزان بود. براي صداي گرم و روشن معلمم که به زبان مادري از سرزمين پدري مي‌گفت. . .
 

و بالاخره که امروز، در خطي از مدارات دوم يا سوم زمين باز به هم مي‌رسيم. با کوله‌باري از خاطرات و يادها. خاطرات و يادهايي که در گذران اينهمه سال جاي جاي کمرنگ و بيرنگ شده. درست مثل رنگ جوگندمي موهاي من و تو. به هم مي‌رسيم. نگفته، انگار که گفته‌ايم، گذشته‌ها گذشته. حالا ديگر نگران سرزمين پدري‌امان هستيم و زبان مادري بچه‌هايمان.


قافلۀ عمر مي‌گذرد. و چه تند و با شتاب. من و تو نيز با اين قافله همراهيم و مي‌رويم. خاطرات و يادهايمان پاک و کمرنگ مي‌شود. رشته‌هاي نقره‌اي و سفيدي که به نقد جواني خريده‌ايم، زينت موهايمان مي‌شود و نگاه‌هايمان نگران آينده است. ما ـ من و تو ـ ما همدرس و مدرسه‌اي‌هاي قديم. همکلاسي‌هاي آن‌روزها. . .

ابزارک هاي وبلاگ