پنجمین سالگرد خاموشی شهریار ولایت ؛ همچنان غریبانه و خاموش
زندگینامه دکتر سید عبدالله علوی در دانشنامه ویکی پدیا

سيام ارديبهشت ماه 86 غروب يك ستاره از آسمان علم و ادب و فرهنگ و يك دنيا عشق بود و اين دردي جانكاه و نابهنگام است كه هميشه پيش از آنكه فكر كنيم اتفاق ميافتد و آن ستاره تابان چه غمگنانه غروب كرد. ديار ما به سوگ عزيزي نشسته بود و خبر بسيار كوتاه بود: " استاد دكتر سيد عبدا... علوي دارفاني را وداع گفت" او پرندهاي بود از آسمان عشق بيصدا پرواز كرد و رفت و تمام طراوت فصل را با خود برد. امروز زير آسمان استان، شهرو روستايش نوزاد ، ياران و همراهان هميشه او فقط شاخههاي معطر خاطره وي را ميبويند و با سينههايي پر از درد از او ميگويند. او از اين تنگناي خاك به سراچهِ تركيب رخت به دياري ابدي كشيد و همهِ دوستان و وابستگان و آنان كه حتي فقط يك بار با او ديدار كردهبودند و نه، حتي كساني كه وي را اصلاً نديدهاند و فقط اسم دكتر سيدعبدا.... علوي را شنيدهاند در ماتم و سوگي جاودانه نشاند. دكتر سيدعبدا... علوي به دور از هرگونه گزاف و مبالغهاي يكي از چهرههاي دلسوز و تلاشگر معاصر اين ديار بود. او عشقي عارفانه به اين مرز و بوم و منطقه داشت. او با وجود بيماري قلبي، دلي قوي در سينه داشت. او مسلماني امروزي نبود بلكه ايمان با روح و جانش آميخته بود. او سخت به پيامبر و اهل بيت رسولا... (ص) عشق ميورزيد و او عاشق ايران مخصوصاً ديار خراسان و بيرجند و نوزاد بود كه اين علاقهِ وافر را در نوشتهها و سخنرانيهايش به خوبي ميتوان يافت و شايد همين عشق بود كه رشتهِ انس و الفت او را با مردم اين منطقه و سامان محكم كرده بود و به همين دليل بسياري از ناكاميها را به راحتي بر خويشتن هموار ميكرد چون او يك جهان صفا بود و محبت.
و بايد گفت: اين مردان به مرگ نميميرند فقط دريغ از رفتن نابهنگامشان.
زنده یاد حاج دکتر سید عبدا...علوی بعد از سال 1362 به ایران عزیز آمد وی بعد از بیست سال زندگی دانشگاهی از آلمان به شهر بیرجند رفت و برای توسعه پایدار و فقر زدائی همه جانبه طرح تاسیس خراسان جنوبی را به مرکزیت بیرجند با قلم زنیهای فراوان دنبال کرد که همین موجب مغضوب شدن وی از سوی برخی مسئولان عالی رتبه استان خراسان به مرکزیت مشهد شد و سبب رانده شدن او از دیار خویش شد. وی در سالن دانشگاه آزاد اسلامی که خود موسس و بنیانگذار آن میباشد شاهد اشک ریزی خود و مردم به هنگام وداع اجباری بود . وی گفته بود:
" هنگامی که شاهد اشکهای خالصانه زنان و مردان در سالن وداع بودم نذری که در سال 1362 در مکه معظمه زیرا ناودان طلا کرده بودم که : خدایا مرا به وطن بازگردان تا در صورت لیاقت و کفایت خدمتگزاری صدیق به مردم باشم . آن وقت به یادم آمد که این وداع آغاز یک نهضت عاطفی در مردم است. برای خودم در حین منقلب بودن از جدائی دعا کردم که من هم به سهم خود مثل دیگران برای تاسیس خراسان جنوبی به مرکزیت بیرجند هر چند مغضوب و تبعید شدهام جائی قائلم.
شادروان زندهیاد حاج دکتر سید عبدا.. علوی را نا جوانمردانه از دانشگاه دولتی بیرجند اخراج کردند و چنین مقدر کردند که او را از یاد مردم نیکوکار پاک خواهند کرد. اما زمان هر چه گذشت از برکت صداقت و خیرخواهی بر محبت و دوستیها با وجود دوری افزوده کرد تا جائی که با جرات با صدای بلند میتوان فریاد زد که مردم قدرشناس بیرجند زحمات بی شائبه و خالصانه او را در این 25 سال گذشته با حضور چشمگیر و چشمان گریان خود در آخرین وداع استاد پاسخی شایسته دادند و به نقل از کسانی که در مراسم تشیع جنازه وی شرکت کرده بودند میگوئیم که برگزاری این چنین یادمانی در شهر بیرجند و روستای نوزاد کم نظیر و یا بهتر بگوئیم بی نظیر بوده است.
زنده یاد دکتر سید عبدا... علوی مینویسد " من هرگاه برای فرزندان تنهای در غربت خود نامه مینوشتم با قلبی حزین و چشمانی اشکبار در خلوت دل آواز میدادم و برای روح بلند حکیم فردوسی زمزمه میکردم:
بگوئید در گوش باد چو ایران نباشد تن من مباد"
او ادامه میدهد: من قصههای دردمندانه فقر خراسان جنوبی را با قصههای غم انگیز خود همراه و همدل میکردم که خدایا هرگز ما را در راه آبادانی ایران عزیز خسته و ملول و دل شکسته مگردان و این دعای هم بستگی را به همراه این فرموده مرحومه مادرم اقدس خسروی در گوش دل خود و در سر زبانم مترنم شدم در دیار خود شهریار خود و من دوست داشتم در بیرجند محروم و مظلوم و در تمام ایران که سرا و دیار من است. شهریار خود باشم و هرگز درد غربت را دیگر تجربه نکنم و دیگران هم آواره و جلای وطن نکنند که بسیار سخت و شکننده است که وطن زیباترین و قشنگترین و سرزندهترین جایگاهی است که در آن رشد میکنیم و خدا و مردم و مهربانی و عزت و شرف را جستجو میکنیم و تجربه و نیاز عاطفی و عقلانی پیدا میکنیم و کمال مییابیم و صاحب کرامت و شخصیت میشویم.
او بیان میکند: آن زمان که من اندیشه خود را صادقانه و شجاعانه در خدمت تاسیس خراسان جنوبی قرار داده بودم بر مظلومیت بیرجند و روستاها آگاهی یافته و شناخت داشتم. لذا نه شعار بود و نه خود محوری و نه وطن دوستی منطقهای بلکه برعکس جهان شمولی بوده زیرا در خراسان جنوبی و نقاط مثل آن بسیار استعدادهای نهفته و بالقوه نابود میشوند. در حالیکه میتوانستند متفکران و دانشمندان جهان شمول در خدمت بشریت باشند. چه کنیم که امروز يكسال است كه ما شاهد فقدان مردی بزرگ و اسطورهای در استان خراسان جنوبی به ویژه بیرجند و روستای نوزاد شده ایم. اما رسالت ما این است که فریاد ایران ، ایران و وطن ، وطن زنده یاد دکتر علوی را به گوش کلیه ایرانیان دور از وطن برسانیم تا بلکه تلنگری باشد برای بازگشت و خدمت صادقانه آنان به وطن!
ما به عنوان فرزندانی که ریشه مان از استان خراسان جنوبی است.
مفتخریم که دیار پدارن و مادران ما دارای این چنین مردان اسطورهای است و ما و دیگر ارادتمندان او مفتخریم که ازاین پس از او به عنوان چهره ماندگار استان خراسان جنوبی یاد کنیم و به نسل آینده معرفی نمائیم
اما اکنون که پنج سال است كه زنده یاد دکتر سید عبدا... علوی از میان ما رفته است و ظیفه ما شناسائی این چهره خیر مردمی و وطن دوست آزادیخواه و عاشق ایران به کلیه نسلهای جوان و نوپای سرزمین خراسان جنوبی و ایران عزیز میباشد. امیدواریم که زندگی ساده و عاشق وطن این مرد بزرگوار سر لوحه زندگی ما باشد و اگر امروز خراسان جنوبی شاهد فقدان یک علوی بزرگ است بایستی هزاران علوی دیگر رشد کنند و جا پای او بگذارند و رسالت نا تمام او را به پایان برسانند.
کوتاه سخن اینکه: او بار سفر بست و رفت و راهی خانه معبود شد . کولهای که او با خود حمل میکند حامل ایثار، فداکاری ،گذشت، عشق به وطن، ایران و ایرانی است. اگر چه او را به جرم دوست داشتن زادگاهش و خدمت رسانی به منطقه اش تبعید کردند ولی هرگز از پا ننشست و از خدمت رسانی به منطقه دست برنداشت و قلم را زمین نگذاشت و در نهایت پیکر پاک این عاشق دل شکسته را به عشق پرندگان خسته و پرستوهای عاشق زادگاهش به سرزمین و دیار تابش خورشید که همان کویر داغ و نگین خراسان ، بيرجند ، است بازگرداندندو در خاك سرد زادگاهش روستاي نوزاد و در كنار آرامگاه پدر بزرگوارش براي هميشه آرميد .
![]()
هميشه اينگونه بوده، چه بد مردمي هستيم ما، داشتههايمان را قدر نميدانيم و آنگاه كه از كف داديمشان، زنجموره ميكنيم و موي از سر ميكنيم و پنجه بر چهره ميكشيم.
آسمان كويري اين ديار تا دلتان بخواهد پر است از چهرهها و شخصيتهاي اصيل علمي و فرهيختگان پر فروغي كه برخي از آنان مرزهاي جغرافيايي كشورمان را نيز درنورديدهاند. به جرات ميتوان ادعا كرد كه به نسبت جمعيت، اين استان رتبه اول در زمينه پرورش و حضور فرهيختگان ونخبگان و چهرههاي فاخر و ارزشمند علمي در گستره ا جتماعي كشور را دارد. از او زياد شنيده ايد ، روزنامهها قلمفرسايي ها كرده اند ، مجالس متعدد بزرگداشت برگزار شده است ، برايش مرثيه ها سروده اند و خواهند سرود و شب شعر خواهند گذاشت. سيد عبدا... علوي در سن 67 سالگي در 3 ارديبهشت سال 1386 به ديار باقي شتافت و چهره بر نقاب خاك كشيد، و اين عمر زيادي نيست. به چراييهاي گذشته كاري نداريم، شرايط حال را هم وقعي نميگذاريم. اما با آينده كارهاي فراواني داريم و حرفهاي زيادي براي گفتن و جملات سيلآسا براي نوشتن . اگر آينده بزرگان اين ديار، شرايط حال را داشته باشد، كه زهي تأسف و هزاران آه و افسوس!! اگر قرار است بر سرنوشت نخبگان اين استان هماني رود كه بر دكتر عبدا... علوي رفت، همان بهتر كه اين آينده هرگز سر بر نياورد! اگر قرار است بزرگان و انديشمندان اين ديار را به وقت مرگشان به نسل جديد بشناسانيم، همان بهتر كه اين ديار، بزرگ و انديشمندي نداشته باشد! اگر قرار است ندانيم كه فرهيختگان ماكجايند و چه ميكنند و در غربت غريب خويش چگونه ميگذرانند همان بهتر كه آنان را به خود واگذاريم و بگذريم. دوستان عزيز و منتخبين محترم شوراي اسلامي شهر بيرجند ، و شهردار محترم و بالاخص مديرعامل و ساير همراهان ايشان در انجمن بيرجنديهاي مقيم تهران آقایان دکتر حسینی و حسن لطفی و....، اينك پس از پنج سال از مرگ او براي جاودان ماندن نامش در شهر بیرجند چه اقدام عملی انجام داده اید ؟ آيا همچون سالهای قبل آرام و بيسروصدا از اين مهم خواهيد گذشت؟ آيا باز با هم تعامل خواهيد كرد!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
براي بزرگداشت چنين مردي كه همگان تلاشهاي ماندگارو ارزشمندش را باور دارند قرار بود چه بكنيد؟ آيا بهتر نبود به فكر نامگذاري ميدان، بلوار و يا بوستاني به نام او باشيد؟ كه اين حداقل كاري بود و هست كه مي توانستيد انجام دهيد و نميدانم به كدامين دليل يا دلايل....و يا ساير محذورات تا حال اين مهم انجام نداده ايد. بزرگواران ! بياييد و به نسل چهارم انقلاب كه در راه است، چگونه زيستن و انديشيدن را بياموزانيم. به آنان تفهيم كنيم كه از زلال انديشه و تفكر اين بزرگان و انديشمندان است كه ميتوان دوباره علويها، معتمدنژادها، شكوهيها، گنجيها ، بلاليها ، راشدها و ... را آفريد و تقديم خطهاي به بزرگي ايران كرد .

تصاویری از تشییع جنازه زنده یاد شادروان دکتر سید عبدالله علوی




نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 1:11 بعد از ظهر موضوع مقالات مناسبتی | لینک ثابت
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...
تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
اُدعُوا اللهَ وَ اَنتم مُوقِنونَ بِالاِجابَهِ وَاعلَموا اَنَّ اللهَ لا یَستَجِیبُ دُعاءَ مِن قَلبِ غافِلٍ لاه؛
خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد.
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 9:10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 2:57 بعد از ظهر موضوع مقالات مناسبتی | لینک ثابت

منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد
شعر از زنده یاد سهراب سپهری
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 8:26 قبل از ظهر موضوع شعر ماه | لینک ثابت
مي توان در سايه آموختن گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد، ياد آموختيم پس، سويداي سواد آموختيم
از پدر گر قالب تن يافتيم از معلم جان روشن يافتيم
اي معلم چون کنم توصيف تو چون خدا مشکل توان تعريف تو
اي تو کشتي نجات روح ما اي به طوفان جهالت نوح ما
يک پدر بخشنده آب و گل است يک پدر روشنگر جان و دل است
ليک اگر پرسي کدامين برترين آنکه دين آموزد و علم يقين
مرحوم استاد حسين شهريار
درانتها در روز بزرگداشت معلم یاد كليه معلمين خود را در همه مقاطع تحصيلي
خصوصا معلمین خودم را در دبیرستان طالقانی بیرجند را گرامی میدارم که تصویر برخی از
آنان و همکلاسی هایم در سال ۱۳۶۶ دردبیرستان طالقانی بیرجند در زیر مشاهده می شود.

و به کلیه همشهريان فامیلی که به امر تعلیم و تربیت مشغول هستند
بالاخص سرکار خانمها : دکتر سیمین مشار،دکتر زهره خزاعی، سعیده سعیدی، زهرا خزاعی
، لیلا مجیدی
آقایان : دکتر غلامرضا مرادی ، اکبر میلانی ، اسماعیل مجیدی، علي اصغر
طاهري تبریک و تهنیت عرض می نماید.
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:44 قبل از ظهر موضوع مقالات مناسبتی | لینک ثابت
وطن

وطن يعني همه آب و همه خاك وطن يعني همه عشق و همه پاك
به گاه شيرخواري گاهواره به روز و درد پيري ، عين چاره
وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان به خون و خاك بستن عهد و پيمان
وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه سرآغاز و سرانجام هميشه
وطن يعني محبت ، مهرباني نثار هر كه داني و نداني
وطن يعني نگاه هموطن دوست هر آنجايي كه داني هموطن اوست
وطن يعني قرار بيقراري پرستاري ، كمك ، بيمارداري
وطن يعني هواي كوچه ي يار در آن كو دل شكستن هاي بسيار
نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه به كوچه آمدن با هر بهانه
وطن يعني غم همسايه خوردن وطن يعني دل همسايه بردن
وطن يعني زلال چشمه ي پاك وطن يعني درخت ريشه در خاك
ستيغ و صخره و دريا و هامون ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون
دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان هزار و قافلانكوه و پلنگان
وطن يعني بلنداي دماوند شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند
وطن يعني شكوه اشترانكوه به درياي گهر استاده نستوه
وطن يعني سهند صخره پيكر ستيغ سينه در سنگ تمندر
وطن يعني وطن استان به استان خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان
كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري سپاهان ، هگمتانه ، بختياري
طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان دو آذربايجان ، ايلام گيلان
اراك ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان
وطن يعني سراي ترك با پارس وطن يعني خليج تا ابد فارس
بهشتي چشم را گسترده در پيش ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش
وطن يعني همه سازندگي ها رهايي از تمام بندگي ها
بريدن دست غير از گردن نفت صلاي صبح ملي نفت
وطن يعني ز هر ايل و تباري وطن را پاسباني ، پاسداري
وطن يعني دلير و گرد با هم وطن يعني بلوچ و كرد با هم
وطن يعني سواران و سواري لر و كرد و يموت و بختياري
همه يك جان و يك دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما
وطن يعني دلي از عشق لبريز گره باف ظريف فرش تبريز
وطن يعني هنر يعني سپاهان حرير دستباف فرش كاشان
وطن يعني كتيبه در دل سنگ تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ
وطن يعني همه نيك و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه كردار
وطن يعني شب رحمت ، شب قدر شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر
وطن يعني هم از دور و هم از دير سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير
وطن يعني جلال مانده جاويد ستون و سر ستون تخت جمشيد
![]()
هزاران نقش و خط مانده در ياد صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد
نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تيشه ي فرهاد در سنگ
سر و سرمايه هاي سرفرازي ابوريحان و خوارزمي و رازي
به اوج علم و دانش رهنوردي ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي
به بحر عشق و عرفان ناخدايي عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي
وطن يعني به فرهنگ آشنايي در لفظ دري را دهخدايي
وطن يعني جهاني در دل جام وطن يعني رباعيات خيام
وطن يعني همه شيرين كلامي عفاف عشق در شعر نظامي
وطن يعني نگاه مولوي سوز حضور نور در شمس شب و روز
وطن يعني پيام پند سعدي زبان پيوسته در پيوند سعدي
وطن يعني هوا و حال حافظ شكوه باور اندر فال حافظ
وطن يعني تبيره ، دمدمه ، كوس طلوع آفتاب شعر از طوس
وطن يعني شب شهنامه خواندن سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن يعني رهايي زآتش و خون خورش كاوه و خشم فريدون
وطن يعني زبان حال سيمرغ حديث يال زال و بال سيمرغ
وطن يعني اميد نا اميدان خروش و ويله گرد آفرينان
وطن يعني لگام و زين و مهميز سواران قران و رخش و شبديز
وطن يعني گرامي مرز تا مرز وطن يعني حريم گيو و گودرز
وطن يعني دل و دستي در آتش روان و تن ، كمان و تير آرش
وطن يعني شبح يعني شبيخون وطن يعني جلال الدين و جيحون
وطن يعني به دشمن راه بستن به اوج آريو برزن نشستن
وطن يعني دو دست از جان كشيدن به تنگشتان و دشتستان رسيدن
زمين شستن ز استبداد و از كين به خون گرم در گرمابه ي فين
وطن يعني اذان عشق گفتن وطن يعني غبار از عشق رفتن
نماز خون به خونين شهر خواندن مهاجم را ز خرمشهر راندن
سپاه جان به خوزستان كشيدن شهادت را به جان ارزان خريدن
وطن يعني هدف يعني شهامت وطن يعني شرف يعني شهادت
وطن يعني شهيد ، آزاده ، جانباز شلمچه ، پاوه ، سوسنگرد ، اهواز
وطن يعني شكوه سرفرازي وطن يعني ز عالم بي نيازي
وطن يعني گذشته ، حال ، فردا تمام سهم يك ملت ز دنيا
وطن يعني چه آباد و چه ويران وطن يعني همين جا ، يعني ايران
شعر از: علیرضا شجاع پور

نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت 8:29 قبل از ظهر موضوع مقالات مناسبتی | لینک ثابت
پسرک و دخترک مشغول بازی بودند...
پسرک یک سری کامل تیله داشت و دخترک چندتایی شیرینی با خودش داشت.
پسر به دختر گفت : من همه تیله هامو بهت میدم؛ در عوض تو همه شیرینیهات رو به من بده !
دختر کوچولو قبول کرد اما پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش برداشت و بقیه رو به دختر کوچولو داد...!
اما دختر کوچولو در کمال صداقت و طبق قولی که داده بود تمام شیرینیهایش را به پسرک داد...
آن شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و راحت خوابش برد ولی پسر کوچولو نمی توانست بخوابد ، چون به این فکر می کرد که همانطور که خودش بهترین تیله اش را یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل او مقداری از شیرینیهایش را قایم کرده و همه شیرینی هایش را به او نداده ...!!!
نتیجه داستان :
عذاب وجدان همیشه متعلق به كسی است كه صادق نیست اما آرامش سهم كسی است كه صادق است...
لذت دنیا متعلق به كسی نیست كه با آدم صادق زندگی می كند بلکه آرامش دنیا سهم كسی است كه با وجدان صادق زندگی میكند...
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:12 قبل از ظهر موضوع زندگی برتر | لینک ثابت
آيا میدانید که:
اعراب به ما آموختند که آنچه را که میخوریم "غذا" بنامیم و حال آنکه در زبان عربی غذا به "پس آب شتر" گفته میشود.
... اعراب به ما آموختند که برای شمارش جمعیّتمان کلمۀ "نفر" را استفاده کنیم و حال آنکه در زبان عربی حیوان را با این کلمه میشمارند و انسان را با کلمۀ "تن" می شمارند؟
شما ۵ تن آل عبا و ۷۲ تن صحرای کربلا را بخوبی میشناسید.
اعراب به ما آموختند که "صدای سگ" را"پارس" بگوئیم و حال آنکه این کلمه نام کشور عزیزمان میباشد؟
اعراب به ما آموختند که "شاهنامه آخرش خوش است"
و حال آنکه فردوسی در انتهای شاهنامه از شکست ایرانیان سخن میگوید.
آیا بیشتر از این میشود به یک ملّت اهانت کرد ؟
حد اقلّ بیائید با یک انقلاب فرهنگی این کلمات و این افکار
را کنار بگذاریم.
بجای "غذا" بگوئیم "خوراک"
بجای "نفر" بگوئیم "تعداد"
بجای "پارس سگ" بگوئیم "واق زدن سگ"
بجای " شاهنامه آخرش خوش است " بگوئیم "جوجه را آخر پائیز میشمارند"
و.......
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 8:26 قبل از ظهر موضوع بخوانیم تا بدانیم | لینک ثابت

نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ساعت 11:10 قبل از ظهر موضوع چراغ سبز و قرمز | لینک ثابت

نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 2:41 بعد از ظهر موضوع زندگی برتر | لینک ثابت
سپاس و مهر بیکران بر خداوند مهربانی که موهبت زندگی سعادتمندانه در کنار یکدیگر را در صحیفه هستی بر ما ارزانی داشت و جانهای بیتاب شیفتگان حضرتش را با حکمت والایش به سر منزل مقصود رهنمون گردید.
بدین وسیله صمیمانهترین تهنیت ها و بهترین آرزوها را از درگاه خداوند مهرگستر به مناسبت سالگرد ازدواج شما عزیزان و حضور سبزتان در حریم پرشوکت جاودانگی و بهره مندی از مواهب واسعه الهی برایتان آرزومندیم . امید است زندگانی سراسر عشق و محبتی را در کنار یکدیگر داشته باشید.
حضورتان سبز و عشقتان پایدار باد

|
لیلا جان(عظیمی) |
روشن عزیز(اسدزاده) |
۲۲ |
۲ |
۱۳۸۴ |
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 11:8 قبل از ظهر موضوع پیوند های هر ماه | لینک ثابت
زاد روز زیباترین بهانهی هستی در ماهی زیبا و دلانگیز پا به دنیا میگذارد و قلبهای مشتاق خانواده را به عاشقانه تپیدن وا میدارد. هئیت تحریریه تهرانامه بهار زندگی عزیزانی را که در اردیبهشت ماه بدنیا آمده اند و نامشان در ذیل آمده است را با تقدیم هزاران شاخه گل سرخ و سفید تبریک میگوید و موفقیت همه را همراه با سلامتی کامل و طعم خوش خوشبختی تمامی عزیزان در تمامی مراحل زندگی از خداوند منان خواستاراست

خانمها و آقایان
|
نام |
نام خانوادگی |
روز |
ماه |
سال |
|
فاطمه |
دهکی |
1 |
2 |
|
|
سيد غلامرضا |
سعيدي نوزاد |
1 |
2 |
1348 |
|
شهریار |
طاهر رحیمی |
1 |
2 |
1351 |
|
سید موسی |
استانستی |
2 |
2 |
1356 |
|
رائفه السادات |
اسدزاده |
3 |
2 |
|
|
علی |
کابلی |
3 |
2 |
|
|
بیتا |
بهزادی |
9 |
2 |
|
|
محمد رضا |
سلیمانی |
9 |
2 |
|
|
لادن |
مجیدی |
11 |
2 |
|
|
فاطمه |
مجیدی |
23 |
2 |
1329 |
|
حمید |
شهری |
25 |
2 |
|

نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 11:6 قبل از ظهر موضوع زاد روز های هر ماه | لینک ثابت

یادت را با عطر وجودت در خاطرمان زنده نگه خواهیم داشت.
مرگ بخشی از زندگی است، شتری که در هر خانهای خواهد نشست. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد پس بیائید برای خودمان دعا کنیم که به گونهای زندگی نمائیم که تا هستیم قدر یکدیگر را دانسته و پس از آغاز سفر آخرت نیز ، طلب آمرزش بندگان نیک خدا را بدرقه راهمان داشته باشیم. مگر مرگ در باور ما سرآغاز زندگی و جشن تولد زندگی جاودانه نیست؟ میگویند در مالزی یکی از زیباترین و هیجان انگیزترین مکانها برای بازدید جهانگردان وادی خاموشان و سرای ابدی انسانهاست. راستی چرا این قدر آرامگاههای ما معمولی و عادی است؟ چرا تا زنده هستیم دست کم یک درخت در سرای ابدیمان نمیکاریم؟ چرا؟ شاید به این خاطر که هنوز به مرگ فکر نمیکنیم.به واقعیتی که از یک چشم به هم زدن به ما نزدیک تر است و اگر انسان درستکاری باشیم از عسل شیرینتر. اکنون بهترین و تنهاترین کار این است که با دیدن این برگ برای همه بزرگترها و چشم انتظارانی که دستشان از دنیا کوتاه است فاتحهای بخوانیم برای آمرزش اینان و آرامش خودمان.
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله ...
|
شادروان |
توضیحات |
روز |
ماه |
سال |
محل تدفین |
قطعه |
ردیف |
شماره |
|
عظیمی - طوبی |
خواهر زنده یاد ناصر خان عظیمی |
7 |
2 |
1383 |
بیرجند |
|
|
|
|
خسروي - محمود |
همسرخانم بی بی زهره محمدزاده |
13 |
2 |
1359 |
بهشت زهرا |
23 |
127 |
32 |
|
حاجی زاده - ناصر |
پدر خانم آقای شهریار عظیمی |
16 |
2 |
1385 |
بیرجند |
|
|
|
|
اکبری - محمدصادق |
پدرآقای مهدی اکبری |
18 |
2 |
1382 |
نوزاد |
|
|
|
|
ایزدی - کنیز رضا |
مادر آقای علی طاهری |
18 |
2 |
1383 |
نوزاد |
|
|
|
|
خزاعی -فاطمه صغری |
زن برادر زنده یاد پرویز خان کاظمی |
20 |
2 |
1376 |
اسفزار |
|
|
|
|
بهزادی - پروین |
خواهرآقای دانیال بهزادی |
23 |
2 |
1379 |
بهشت زهرا |
237 |
77 |
40 |
|
علوی - سید عبداله |
بزرگ خاندان علوی |
30 |
2 |
1386 |
نوزاد |
|
|
|

نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 10:58 قبل از ظهر موضوع یادبود درگذشتگان هر ماه | لینک ثابت

كيمياي عشق درمس سخن سعدي ريخته ميشود و كلام او زر ميشود وسرآمد سخنوران پارسي گوي ميگردد.
او گفت :
" تو به سيماي شخص مينگري ما در آثار صنع حيرانيم
تنگ چشمان نظر به ميوه كنند ما تماشاگران بوستانيم ".
اولارديبهشت، روز جهاني بزرگداشت سعدي است،مرديازستارگانادبيات پارسي، روز بزرگداشت فرهنگ ايران زمين، سرزميني كه آوازهاي به طول تمام تاريخ دارد.
سعدي قند پارسي را به بنگاله ميبرد، تا شميم طرب انگيز زبان و ادب و پارسي و مهروزي ايران در جهان طنين انداز شود.
شاعر ايراني پرآوازه جهان بر نوع دوستي و صلح تاكيد دارد و گوهر و جوهره انسانها را يكي ميپندارد و بنيآدم را اعضا يك پيكر ميخواند و همگان را بر تكريم يكديگر فرا ميخواند.
شيخ شرفالدين مصلحالدين سعدي شيرازي را شيخ اجل سخن ناميدهاند و شعرش را فصيح و سهل و ممتنع ميدانند كه شنيدنش آسان است، اما گفتنش چه بسيار سخت و طاقت فرساست.
سعدي عاشق پيشگي رادرعاشق به پيامبر(ص)وخاندان بزرگوارش ميداند، آنچنان كه زيبايي ماه را فرومانده در جمال محمد (ص) ميخواند.
" من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت كاول نظر به ديدن او ديدهور شدم"
و لقاي ديدار يار را، خوشترين ديدار ميداند و هر گلي را كه در جهان ميآورند، او به عشقش هزار دستان است.
سعدي در هواي صحبت يار به جاي زرفشاندن دوستان، سر ميفشاند و به جاي نگريستن در سيماي شخص، به آثار صنع خداوندي خيره ميشود و خود را تماشاگر بوستان خداوندگار و ستايش پرودگار در آفرينش انسان ميكند.
سعدي لباس انسان را نشان انسانيت نميداند، بلكه شرافت انسان را نيكي و پاكي و احترام به همديگركه برگفته از مفاهيم عميق الهي اسلام است، ميداند.
شاعر قرون تاريخ ايران زمين، پند و اندروز و حكمت را استادانه در زندگي مردمان وارد ميكند و زندگي روزمره را به ادبيات ميآورد و ادبيات را وارد زندگي مردم ميكند.
او در گلستان خويش، نظام تازهاي از علوم تربيتي برگرفته از مفاهيم اسلامي را با ارايه تمثيلها و حكايتها بنيان ميگذاردوبر قناعت افراد در هر حالتي هستند، تاكيد دارد.
سعدي صداي بشريت است، درد مشترك همه انسانها، آنگونه كه بنيآدم اعضاي يك پيكر ميشوند و سعدي بر اين پيكره لباسي از فخر سخن پارسي ميدوزد.
" عجب كه بيخ محبت نميدهد بارم كه بر وي اين همه باران شوق ميبارم
من از حكايت عشق تو بس كنم؟ هيهات مگر اجل ببندد زبان گفتارم "
و زبان شعري سعدي زبان گفتار عشق است، آنجا كه " ادبيات يا همه چيزاست يا هيچ چيز " و سعي دنيا ديده است، اقتصاد را به تمثيلهاي ادبي به صحنه ميآورد و قناعت را به مردم ميآموزد.
و اين چنين، سعدي نام نيكوي از خود برجايي ميگذارد و خصلت انسان دوستي و مهرورزي و محبت ايرانيان را به رخ جهانيان ميكشاند و همچنان اشعارش در بين مردمان جهان هواداران بسيار دارد.
"اگر روزي فراق افتد كه انصاف از تو برگريم قضاي عهده ماضي را به جاي خويش بنشانم
چنان از عشق مينالم كه گر روزي فراق افتد تو صبر از منتواني كرد و من صبر از تو نتوانم ".
صداي سعدي، صداي رسيدن به كمال و ايدهآلهاي انساني است، صداي سهل اما ممتنع ادبيات است و صدايي است كه در همه زمان طنين انداز ميشود، صداي بهشتيان است ،"
يارا بهشت صحبت ياران همدم است ديدار يار نامتناسب جهنم است "
و صداي سعدي پرجنب و جوش اجتماع مردم است كه " فراقت از تو مسير نميشود ما را " و چه نيكو گفت: "
به پايان آمد اين دفتر حكايت همچنان باقي به صد دفتر نشايد گفت حسب حال مشتاقي ".
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 10:54 قبل از ظهر موضوع مقالات مناسبتی | لینک ثابت

از دل و ديده ، گرامی تر هم آيا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و ديده گرامی تر :
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل كنی از دنيا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،
دست دارد همه را زير نگين !
سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!
شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .
در فروبسته ترين دشواری ،
در گرانبارترين نوميدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست كه هست !
بيستون را ياد آر ،
دست هايت را بسپار به كار ،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،
دست هايی كه به هم پيوسته است !
به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي
دست هايش بسته است !
دست در دست كسی ،
يعنی : پيوند دو جان !
دست در دست كسی
يعنی : پيمان دو عشق !
دست در دست كسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛
لحظه ای چند كه از دست طبيب ،
گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دستٰ
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينايی ،
خواه در ساختن فردايی !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی
دست هامان ، نرسيده است به هم !
فریدون مشیری

نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ساعت 2:5 بعد از ظهر موضوع شعر ماه | لینک ثابت
هرچند دانشگاه آکسفورد اتهام! دادن مدرک دکترا به کردان را تکذیب کرد، واژه “کردان” به دیکشنری آکسفورد راه پیدا کرد! كردان جهاني شد و تاريخي و تا هميشه در تاريخ خواهد ماند چرا؟ چون نامش به عنوان فعل در ديكشنري هاي مهم جهان وارد شده منظور واژه نوين “كردانايز“ است كه معاني زير را دارا مي باشد: به معني اخذ مدرك دكترا بدون داشتن مدرك ليسانس به معني فريفتن ديگران بوسيله يك دروغ بزرگ به معني دستيابي به يك شغل مهم مانند وزارت بوسيله جعل مدرك و غيره،باور نمیکنید؟ خودتان ملاحظه بفرماييد:
http://www.urbandictionary.com/define.php?term=Kordanize

|
Kordanize |
||
|
|
Kordanize /‘kərdənaiz/ (v.) past tense: Kordanized / past participle: Kordanized 1 To get Ph.D without having B.Sc. 2 To deceive a nation by telling them a big lie 3 To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents. 4 to try to bribe someone in order to change his mind kordan kordanification kordanophobia kordanism kordanickordanicly
1 In this country Ph.D is just a piece of worthless paper.If i were you i would kordanize. 2 He must be sentenced to prison after he kordanized the whole country but as he was backed by the president he could scape the justice. 3 Kordanizing proves to be the best way of becoming a minister in an eastern country. 4 Although he tried to kordanize the Parliament members but finally they voted to sack the Minister for lying about his fake degree from Oxford University.
| |
|
kordanize |
||
|
|
a word which DesoliDs created and put on urban dictionary and some illiterate people said that oxford dictionary has put this word on the net maybe not knowing that urban dictionary and oxford dictionaries are different. I first heard that word in the university
Although Oxford University has denied Mr Kordan a doctoral certificate, the word "Kordan" has entered the Oxford dictionary:- Kordanize /'k?rd?naiz/ (v.) past tense: Kordanized / past participle: Kordanized | |
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ساعت 8:36 قبل از ظهر موضوع زندگی برتر | لینک ثابت
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ساعت 12:46 بعد از ظهر موضوع دیدگاه | لینک ثابت
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست اروپایی است،
سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند. سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد.
وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافهاش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند.
اما بهسرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.
او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد.
در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد.
دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند،
و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛
مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند.
آنها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد.
و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند،
و ظرف غذایش را که دستنخورده روی آن یکی میز مانده است.

توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار میکنند و آنها را افرادی پایینمرتبه میدانند.
داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم که با وجود نیتهای خوبشان، دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمقها رفتار کنیم؛
مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد در بالاترین نقطۀ تمدن است،
در حالی که آفریقاییِ دانشآموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و همزمان میاندیشید: «این اروپاییها عجب خُلهایی هستند!»
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ساعت 8:1 قبل از ظهر موضوع کوتاه ولی خواندنی | لینک ثابت


نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در یکشنبه بیستم فروردین 1391 ساعت 12:33 بعد از ظهر موضوع زندگی برتر | لینک ثابت
شوخی نیست که یک ملت هر ساله حدود سیصد هزار نفر از افراد خود را کشته یا مجروح کند چون دارد به سر کار، مهمانی، خرید و یا مسافرت میرود. تنها در دوران پس از انقلاب، لااقل 700 هزار قبر برای کشته های رانندگی حفر شده و دست کم 15 میلیون نفر مجروح شدهاند که تعدادی از آنان باید باقی عمر را بر روی تخت و یا ویلچر بگذرانند...
همه قشرها از وزیر، وکیل و استاد دانشگاه گرفته تا ورزشکار، بازیگر، کارمند و کارگر هر از چندگاهی به سوگ یکی از همکاران خود مینشینند. مثل بسیاری از ما، شاید این از دست رفتگان مانند مرحوم کریمی راد وزیر دادگستری، مرحوم آیدین نیکخواه بهرامی و مرحومه خانم گلدره گمان نمیکردند جان خود را در یک تصادف ناگهانی از دست بدهند.
به راستی ما را چه شده است که یکی از بی فرهنگ ترین مردم دنیا در رانندگی از آب درآمده ایم به طوری که در کنار معرفی جاذبه های گردشگری در ایران، «هشدار جدی نسبت به رانندگی خطرناک ایرانیان» یکی از بخشهای جدایی ناپذیر کتابچه های راهنمای جهانگردان است؟ مگر ما چگونه رانندگی میکنیم که فیلم رانندگی و نیز نحوه عبور عابران در ایران، تبدیل به یکی از انواع کلیپهای پربیننده و خنده دار در اینترنت با صدها هزار بیننده شده و آبروی «ایرانی» را به حراج گذاشتهایم؟ هر چه هست ما اصلاح ناشدنی نیستیم و الاّ ایستادن خودروها در پشت خط عابر پیاده و نیز بستن کمربند ایمنی، امروز در میان ما فراگیر نشده بود...


«رانندگی صحیح» نوعی مشارکت در یک امر جمعی است. این «جریان عبور و مرور» است که راننده را به مقصد میرساند نه به اصطلاح «زرنگی» او. «رانندگی صحیح» که نوعی مشارکت در یک امر جمعی است به معنای «هدایت خودرو خود در جای صحیح در بین خودروهای دیگر» است. بنابراین، اینکه خودرو فرد در بین دو خودرو جلویی جا میشود یا نه، تأثیری در نحوه رانندگی صحیح ندارد... وقتی در جامعهای این نگرش به رانندگی حاکم باشد، یعنی هر کس قبل از آنکه به رسیدن به مقصدش فکر کند به دنبال مشارکت در حرکت جمعی خودروها باشد، این نظم در عمل چنین خود را نشان میدهد:
با این روش:
1. سرعت حرکت خودروها چند برابر میشود.
2. احتمال تصادم اتومبیلها به شدت کاهش مییابد.
3. در صورت تصادف، با توجه به مسیر خالی در دو طرف، خودروهای پلیس و آمبولانس به سرعت به محل رسیده راه را باز میکنند.
4. در صورت پنچر شدن یا خرابی یک ماشین، به دلیل وجود فضای کافی راه بندان پدید نمیآید.
5. از همه مهمتر، رانندگان با اعصاب راحت رانندگی میکنند. دیگر لازم نیست که آنان در هر لحظه چهار طرف را مراقبت کنند تا مبادا سپر یا آینه اتومبیل کناری به اتومبیلشان برخورد کند یا از عقب کسی به آنها بزند...
همچنین کسی که میخواهد در بزرگراه به راست بپیچد از صدها متر جلوتر در مسیر تعیین شده قرار میگیرد و خالی بودن باند کناری، او را به قانون شکنی نمیکشاند. (البته اعمال شدید قانون نقش خود را دارد که محل بحث در اینجا نیست):
ترافیک در همه شهرهای بزرگ دنیا وجود دارد. وقتی بناست چند صد هزار یا چند میلیون نفر در ساعت معینی به سر کار بروند خود به خود ازدحام پدید میآید. اما تفاوت ترافیک شهرهای بزرگ دنیا با ترافیک تهران این است که در کلانشهرها ترافیک باعث «تأخیر» است اما در شهری مثل تهران چون رانندگی یک امر فردی است نه جمعی، ترافیک فقط موجب تأخیر نیست، موجب «کلافگی» و «خرد شدن اعصاب» هم هست...
اين صحنه رو فقط در «ميدان توحيد» تهران ميشه ديد!
اما پرسش مهم این است که برای اصلاح وضع موجود عملا از کجا باید آغاز کرد؟
برای روشن شدن مطلب باید توجه کرد که رانندگی ایرانی، اصطلاحات خاصی هم به دنبال آورده است که در کتابهای آموزش رانندگی هیچ کشوری اصلا «وجود ندارد»؛ اصطلاحاتی مانند «راه گرفتن » و یا «رد کردن». «راه گرفتن» یعنی جلوی دیگری را بگیر تا خودت بتوانی بروی. به دلیل نبود پارهای مقررات در ایران (مثلا قانون حق تقدم هنگام گردش به چپ) مجبوریم تا میتوانیم وسیله نقلیه خود را جلوتر و جلوتر ببریم تا خودرو مقابل چارهای جز راه دادن به ما نداشته باشد.

همچنین «رد کردن» را وقتی به کار میبریم که خودرو خود را از فاصله بسیار نزدیک از کنار اتومبیلهای دیگر یا پای یک عابر عبور میدهیم. پس در هر دو اصطلاح «راه گرفتن» و «رد کردن» که مختص به رانندگی ماست، معنای «نزدیک شدن شدید به خودروها یا عابران» نهفته است.
حال چرا بدون «راه گرفتن» و «رد کردن» نمیتوان در ایران رانندگی کرد؟ نکته اصلی اینجاست: اساسا «رعایت فاصله» که عنصری بسیار اساسی در رانندگی است در کشور ما هیچ جایگاه و تعریف مشخصی ندارد. اگر راننده سپرش را از یک میلیمتری زانوی عابر رد کند، تخلفی مرتکب نشده؛ اگر پشت چراغ قرمز اتومبیلها پنج سانتیمتر از هم فاصله داشته باشند قانون رعایت شده؛ وقتی یک موتورسیکلت با فاصله 30 سانتیمتر در پشت سر یک خودرو حرکت میکند خلاف قانون مرتکب نشده و عملا تخلف محسوب نمیشود. باید حتما به اصطلاح «بخورد و صدا بدهد» تا اتفاقی افتاده باشد.
البته طبق قانون رانندگان موظفند «فاصله ایمن» را رعایت کنند، ولی این از همان کلی گوییهایی است که مصادیقش نه تعریف شده و نه به مردم آموزش داده شده است و نه رعایت نکردن آن به چشم کسی میآید، زیرا همه عادت کرده ایم چفت در چفت یکدیگر حرکت کنیم...
برای اینکه ببینیم جزئیات رعایت فاصله چگونه در دیگر کشورها یک به یک به رانندگان آموزش داده شده و چگونه اعمال قانون میشود مناسب است نمونههایی در اینجا آورده شود.
وقتی سرویس مدرسه برای پیاده و سوار کردن دانش آموزان توقف میکند خودروهای پشت سر موظف به رعایت فاصله 20 متری هستند (عکس زیر از آیین نامه رانندگی یک کشور خارجی است). تخطی از این قانون حتی برای اولین بار، علاوه بر 400 دلار جریمه، تعلیق گواهینامه برای شش ماه را در پی دارد.

هنگام گردش به راست حق با عابر است و راننده باید حدود دو متر از خط عابر فاصله بگیرد. به خاطر اعمال قاطعانه این قانون است که این عابر (عکس زیر) چنین آسوده عرض خیابان را طی میکند. او به روبه رو نگاه میکند نه به خودرو، زیرا میداند سپر اتومبیل از دو متری به او نزدیکتر نخواهد شد:

تا اندازهای معلوم میشود که چرا در کشور ما این مقدار تصادف رخ میدهد و چرا بیشترین کشتهها در میان عابران پیاده در ایران یا «سالمند» هستند و یا «کودک»؛ تا کسی حرکات شبه آکروباتیک بلد نباشد نمیتواند خود را از اتومبیلها و موتورسیکلتهایی که چفت در چفت یکدیگر و با فاصله سانتیمتری و گاهی میلیمتری از کنار عابران میگذرند نجات دهد.
بنابر آنچه گفته شد، نقطه شروع اصلاح رانندگی در ایران، آموزش فاصله گرفتن از یکدیگر است؛ چه فاصله خودرو از خودرو که با حرکت بین خطوط حاصل میشود و چه فاصله گرفتن عابر و خودرو از یکدیگر، و چه فاصله گرفتن از خودروهای امداد...
نکات در مورد کاستیهای رانندگی در ایران بسیار است. از جمله:
▪در کشوری که بالاترین کشته را در تصادفات میدهد یک کارخانه خودروسازی اجازه مییابد که پرفروشترین و در عین حال آسیب پذیرترین خودرو کشور را بدون کیسه هوا و ABSو لوازم ایمنی دیگر روانه بازار کند. این نشان میدهد که رانندگی و کشته هایش هنوز برای برخی سیاستگذاران تبدیل به یک دغدغه اساسی نشده است.
▪نباید برخی عجولانه نحوه عجیب رانندگی در ایران را با اموری از قبیل چند برابر ظرفیت بودن تعداد خودروها یا تنگ بودن برخی معابر توجیه کنند. البته به دنبال حل این مشکلات هم باید بود اما اینها تنها میتوانند دلیل «ترافیک» باشند، نه دلیلی برای رانندگی بیقانون رانندگان یا عبور بیقانونتر عابران. از این روست که نحوه رانندگی، در شهرهای کوچک هم یک معضل است.
▪از تابلوهای ورود ممنوع و یکطرفه که بگذریم تابلوها نقشی در رانندگی شهری ندارند.
تابلوی «ایست» در ایران کاملا بی معناست و این نقش به سرعت گیرها واگذار شده است در حالی که با توجه به شرایط محیطی هر کوچه و نیز خیابان، تابلوهای حداکثر سرعت باید لااقل در ابتدای آنها نصب شود... ما با تکیه بر ذکر حداکثر سرعت شهری در آیین نامه، همه کوچهها و خیابانها را به امان خدا رها کرده ایم و هر کس زورش رسیده یک سرعت گیر سیخی یا میخی و غیر آن با ارتفاع دلبخواهی در کوچه خودش قرار داده است...
▪از چند انیمیشن که بگذریم رسانه ملی آموزش مصداقی رانندگی را مورد توجه قرار نداده است. کاش برنامههایی مانند «سفر به خیر» که غالبا به کلی گویی میگذرند طریق صحیح و نیز خطاهای رایج رانندگی را قدم به قدم به مردم یادآور میشدند. گاهی چند آموزش تصویری (مانند مورد زیر) میتواند از دهها توصیه گفتاری در بهبود اوضاع مؤثرتر واقع شود:

با وضعی که در آن به سر میبریم، آموزش رانندگی آنقدر اهمیت دارد که اگر رسانه ملی هر روز برنامههای شش شبکه تلویزیون را همزمان قطع کرده و چند ثانیهای به این آموزشها اختصاص دهد کاری عادی انجام داده است.
▪ تصور بسیاری از ما از تصادف شدید، دو ماشین له شده است و بس. شاید اگر با هشدار قبلی تصویر بانوی بارداری که با صورت خون آلود در میان آهن پارهها گرفتار شده و فریاد میزند و یا تصویر کودکی که با کیف مدرسه به گوشهای ازخیابان پرتاب شده نمایش داده شود، کمی از بلای «تعجیل برای هیچ» که در رانندگی و غیر رانندگی مانند بختک به جان ما ایرانیان افتاده، رهایی یابیم
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 4:58 بعد از ظهر موضوع چراغ سبز و قرمز | لینک ثابت
دکتر الهی قمشه ای می گوید:
یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است .
قصه چنین است که سلیمان فرزند داود ، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود ، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند ( قرآن / سبا / ١٣ ) . این دیوان ، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند ، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند ، خادم دولتسرای عشق شوند.

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت . دیوی از این واقعه باخبر شد . در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد . کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند . ) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت ، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته ، دیوی بیش نیست . اما خلق او را انکار کردند . و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در عین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست ، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.
دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد؟
حافظ
اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد ، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد ، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند . چون مدتی بدینسان بگذشت ، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :
که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو
وبتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند که به گفته ی حافظ :
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل ، دیو سلیمان نشود
و
بجز شکر دهنی ، مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی
و به زبان مولانا :
خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست
و در این احوال ، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت . روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا ، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد .
سلیمان به شهر نیامد ، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی ، بیرون شهر است . پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند . و این روز ، بر خلاف تصور عامه ، روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار است . و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید .
و شاید رسم ماهی خوردن در شب نوروز ، تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان و رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز بهار همراه است و از همین روی ، نسیم نوروزی نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق است که از کوی یار می آید و چراغ دل را می افروزد :
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی
ما همه فاني و او پا برجاست.. عشق را مي گويم.. بي گمان عشق خداست
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 7:36 قبل از ظهر موضوع کوتاه ولی خواندنی | لینک ثابت

نام من میلدرد است؛
من قبلاً در دیموآن در ایالت آیواش در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.
مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. درطول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.
با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشتهام، امّا هرگز لذّت داشتنشاگرد نابغه را احساس نکردهام.
نام یکی از این شاگردانم رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش(مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایینتری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.
رابی درسهای پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش میکرد، حسّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان میداد. امّا او با پشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میکرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره میگفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو میزنم."
امّا امیدی نمیرفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور میدیدم و در همین حدّ میشناختم؛ میدیدم که با اتومبیل قدیمیاش او را دم خانهء من پیاده میکند و سپس میآید و او را میبرد. همیشه دستی تکان میداد و لبخندی میزد امّا هرگز داخل نمیآمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.
خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمیآید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم میتوانم در این تکنوازی شرکت کنم؟".
توضیح دادم که، " تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."
او گفت، "مادرم مریض بود و نمیتوانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین میکنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تکنوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.
برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامههای تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد.
لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پردههای پیانو میرقصید.
از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.
آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میطلبد در نهایت شکوه اجرا میشد!
هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.
بعد از شش و نیم دقیقه او اوجگیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفزدنهای ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّر و با چشمی اشکریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!
چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میگفت، "میدانید خانم آنور، یادتان میآید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلاً نمیتوانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او میتواند بشنود که من پیانو مینوازم. میخواستم برنامهای استثنایی باشد."

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبتهای کودکان ببرند؛ دیدم که چشمهای آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگیام پربارتر شده است.
من هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم.
و امّا رابی ؛ او معلّم بود و من شاگرد؛
زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد .
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ساعت 10:28 قبل از ظهر موضوع زندگی برتر | لینک ثابت


نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعت 4:20 بعد از ظهر موضوع یادبود درگذشتگان هر ماه | لینک ثابت
دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری...
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!!
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت...
میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فكر نکرده ام ؟!
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد!
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود.
پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟! آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!!!
میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود...!
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد...
( پائولو کوئیلیو )
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در دوشنبه هفتم فروردین 1391 ساعت 8:43 قبل از ظهر موضوع زندگی برتر | لینک ثابت
يخچالها مكانهايي بوده كه در ايام گذشته از آنها بعنوان محل ذخيره يخ در ايام سرد زمستان با سيستم خاصي كه در ساخت آن طراحي مي گرديده مورد استفاده قرار مي گرفته و از يخ استحصالي نياز مردم در روزهاي گرم سال تأمين ميشده است .
"يخچال طبيعي بهلگرد" يكي از سالمترين اين نمونه ها است كه در 20 كيلومتري شرق بيرجند در روستاي بهلگرد قرار دارد كه در دوره قاجار و در زمان حكومت خاندان شوكت الملك احداث شده است. مهمترين اجزاي معماري اين بنا شامل ديوار يخچال، مخزن، پوشش مخزن، اتاق هاي كارگران و آبگير است. ديوار اين يخچال ۴۲متر طول و پنج متر ارتفاع دارد و در انتها داراي خميدگي نامحسوسي است و مخزن آن چهار متر عمق دارد كه محل نگهداري يخ ها مي باشد .
يخچال ديگري كه در جنوب شهر بيرجند در دامنه رشته كوه باقران قراردارد يخچال
رحيم آباد است كه متأسفانه به دليل كم توجهي در طول ساليان و همچنين توسعه اماكن شهري اغلب اجزاي ان از بين رفته و در حال حاضر فقط ديوار آن باقيمانده كه توسط سازمان ميراث فرهنگي حفظ و نگهداري ميگردد .
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در شنبه پنجم فروردین 1391 ساعت 11:5 قبل از ظهر موضوع ایران کهن تر از تاریخ | لینک ثابت

یادت را با عطر وجودت در خاطرمان زنده نگه خواهیم داشت.
مرگ بخشی از زندگی است، شتری که در هر خانهای خواهد نشست. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد پس بیائید برای خودمان دعا کنیم که به گونهای زندگی نمائیم که تا هستیم قدر یکدیگر را دانسته و پس از آغاز سفر آخرت نیز ، طلب آمرزش بندگان نیک خدا را بدرقه راهمان داشته باشیم. مگر مرگ در باور ما سرآغاز زندگی و جشن تولد زندگی جاودانه نیست؟ میگویند در مالزی یکی از زیباترین و هیجان انگیزترین مکانها برای بازدید جهانگردان وادی خاموشان و سرای ابدی انسانهاست. راستی چرا این قدر آرامگاههای ما معمولی و عادی است؟ چرا تا زنده هستیم دست کم یک درخت در سرای ابدیمان نمیکاریم؟ چرا؟ شاید به این خاطر که هنوز به مرگ فکر نمیکنیم.به واقعیتی که از یک چشم به هم زدن به ما نزدیک تر است و اگر انسان درستکاری باشیم از عسل شیرینتر. اکنون بهترین و تنهاترین کار این است که با دیدن این برگ برای همه بزرگترها و چشم انتظارانی که دستشان از دنیا کوتاه است فاتحهای بخوانیم برای آمرزش اینان و آرامش خودمان.
|
شادروان |
توضیحات |
روز |
ماه |
سال |
محل تدفین |
قطعه |
ردیف |
شماره |
|
شهري - اسلام |
پسر زنده یاد بی بی صدیقه |
3 |
1 |
1384 |
بهشت زهرا |
66 |
95 |
52 |
|
شهری - محمد رضا |
پدر خانم زنده یاد اسلام شهری |
4 |
1 |
1358 |
زاهدان |
|
|
|
|
لشكري - سيد محمد |
پدر زنده یاد سید جلال لشکری |
10 |
1 |
1339 |
نوزاد |
|
|
|
|
بهزادی - میرزا عباس |
پدر آقای داور بهزادی |
10 |
1 |
1344 |
نوزاد |
|
|
|
|
خزاعي - میر علي اكبر |
پدرآقای دکتر خزاعی |
11 |
1 |
1376 |
بیرجند |
|
|
|
|
امیری - کربلایی محمد حسین |
برادر زنده یاد پرویز خان کاظمی |
12 |
1 |
1360 |
اسفزار |
|
|
|
|
عظیمی - تاج بیگم |
مادر زنده یاد ناصرخان عظیمی |
14 |
1 |
1348 |
نوزاد |
|
|
|
|
مشار - احمد |
پدرآقای دکتر سیروس مشار |
14 |
1 |
1382 |
بهشت زهرا |
35 |
158 |
10 |
|
نوزادی - میرزا عباس |
پدر بزرگ آقای امیر نوزادی |
15 |
1 |
1326 |
نوزاد |
|
|
|

نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در پنجشنبه سوم فروردین 1391 ساعت 10:0 قبل از ظهر موضوع یادبود درگذشتگان هر ماه | لینک ثابت
لحظات زیبای با هم بودن افسانهای است به یاد ماندنی که همواره در قلبها جاودان خواهد ماند با حضور یکی در زندگی دیگری هر روز ، روز عشق است. تحریریه تهرانامه سالگرد یکی شدن عزیزانمان را که در بهاران تندیس عشق و مهربانی خود را ساختهاند از صمیم قلب تبریک میگوید و برایشان آرزوی زیباترین لحظات همراه با نسیم خوشبختی را مینماید.

|
زهرا جان و مهدی عزیز ( ابراهیمی – اکبری) |
9/1/1386 |
|
سمیه جان و فرهاد عزیز ( بهزادی – خرسندی) |
17/1/1386 |
|
|
|
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعت 10:33 قبل از ظهر موضوع پیوند های هر ماه | لینک ثابت
زاد روز زیباترین بهانهی هستی در ماهی زیبا و دلانگیز پا به دنیا میگذارد و قلبهای مشتاق خانواده را به عاشقانه تپیدن وا میدارد. هئیت تحریریه تهرانامه بهار زندگی عزیزانی را که درفصل بهار بدنیا آمده اند و نامشان در ذیل آمده است را با تقدیم هزاران شاخه گل سرخ و سفید تبریک میگوید و موفقیت همه متولدین فروردین ماه را همراه با سلامتی کامل و طعم خوش خوشبختی تمامی عزیزان در تمامی مراحل زندگی از خداوند منان خواستاراست

خانمها و آقایان
|
نام |
نام خانوادگی |
روز |
ماه |
سال |
|
زهرا |
ابراهیمی |
1 |
1 |
1360 |
|
معصومه |
خسروی |
1 |
1 |
|
|
آذر |
مجیدی |
1 |
1 |
|
|
رخشنده |
عظیمی |
4 |
1 |
|
|
یاسمن |
گلدانی |
6 |
1 |
1384 |
|
محمد حسن |
اکبری |
8 |
1 |
1324 |
|
سکینه |
فولادی |
9 |
1 |
|
|
صمد |
کابلی |
11 |
1 |
|
|
طیبه |
حاجی زاده |
14 |
1 |
|
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در سه شنبه یکم فروردین 1391 ساعت 10:3 قبل از ظهر موضوع زاد روز های هر ماه | لینک ثابت





فرارسيدن سال نو را به همه خوانندگان این وبلاگ تبریک عرض می کنم و برای همگی خصوصا همشهریان و دوستان عزیزم آرزوی سالی همراه با پیشرفت و سعادت دارم.
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در سه شنبه یکم فروردین 1391 ساعت 8:0 قبل از ظهر موضوع مقالات مناسبتی | لینک ثابت

ای کریمی که بخشنده عطایی و ای حکیمی که پوشنده خطایی و ای صمدی که از ادراک خلق جدایی و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای خالقی که راهنمایی و ای قادری که خدایی را سزایی. جان ما را صفای خود ده و دل ما را هوای خود ده و چشم ما را ضیای خود ده و ما را آن ده که ما را آن به و مگذار به که و مه.
الهی! عبدالله عمر بکاست، اما عذر نخواست.
الهی! عذر ما بپذیر و بر عیب های ما مگیر.
به نام آن خدایی که نام او راحت روح است و پیغام او مفتاح فتوح است و سلام او در وقت صباح مؤمنان را صبوح است و ذکر او مرهم دل مجروح است و مهر او بلا نشینان را کشتی نوح است. ای جوانمرد درین راه مرد باش و در مردی فرد باش و با دل پردرد باش.
الهی! خواندی تأخیر کردم. فرمودی تقصیر کردم.
الهی! عمر خود بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم.
الهی! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار است به پشه و مور محتاجم.
الهی! بیزارم از طاعتی که مرا به عجب آرد. مبارک معصیتی که مرا به عذر آرد.
الهی! اگر بر دار کنی رواست، مهجور مکن و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن.
الهی! گناه در جنب کرم تو زبون است، زیرا که کرم تو قدیم و گناه اکنون است.
الهی! اگر عبدالله را بخواهی سوخت، دوزخی دیگر باید آلایش او را و اگر بخواهی نواخت،
بهشتی دیگر باید آسایش او را
الهی! اگر یکبار گویی بنده من، از عرش بگذرد خنده من.
الهی! همه از تو ترسند و عبدالله از خود زیرا که از تو همه نیک آید و از عبدالله بد.
الهی! گفتی کریمم امید برآن تمام است. چون کرم تو در میان است نا امیدی حرام است.
الهی! اگر امانت را نه امینم، آن روز که امانت می نهادی می دانستی که چنینم.
الهی! همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.
فریاد از معرفت رسمی و عبارت عاریتی و عبادت عادتی و حکمت تجربتی و حقیقت حکایتی.
الهی! اقرار کردم به مفلسی و هیچکسی. ای یگانه ای که از همه چیز مقدسی.
چه شود اگر مفلسی را به فریاد رسی.
الهی! اگر با تو نمی گویم افکار می شوم. چون با تو می گویم سبکبار می شوم.
الهی! ترسانم از بدی خود بیامرز مرا به خوبی خود.
الهی! بر تارک ما خاک خجالت نثار مکن و ما را به بلای خود گرفتار مکن.
پادشاها گریخته بودیم تو خواندی، ترسان بودیم بر خوان ''لاتقنطوا ...'' تو نشاندی.
الهی! بر سر از خجالت گرد داریم و رخ از شرم گناه زرد داریم.
الهی! اگر دوستی نکردیم، دشمنی هم نکردیم.
اگر چه بر گناه مصریم بر یگانگی حضرت تو مقریم.
الهی! در سر خمار تو داریم و در دل اسرار تو داریم و به زبان استغفار تو داریم.
الهی! اگر گوییم ثنای تو گوییم و اگر جوییم رضای تو جوییم.
الهی! بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن و به گناه روی ما را سیاه مکن.
الهی! تقوایی ده که از دنیا ببریم، روحی ده که از عقبی برخوریم.
یقینی ده که در آز بر ما باز نشود و قناعتی ده تا صعوه حرص ما باز نشود.
الهی! دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده تا در چاه نیفتیم.
دست گیر که دستاویزی نداریم، بپذیر که پای گریزی نداریم.
الهی! درگذر که بد کرده ایم و آزرم دار که آزرده ایم.
الهی! مگوی که چه کرده ایم که دردا شویم و مگوی که چه آورده یی که رسوا شویم.
الهی! توفیق ده تا در دین استوار شویم. عقبی ده تا از دنیا بیزار شویم.
بر راه دار تا سرگردان نشویم.
الهی! بیاموز تا سر دین بدانیم. برفروز تا در تاریکی نمانیم. تلقین کن تا آداب شرع بدانیم. توفیق ده تا خنگ طمع نرانیم. تو نواز که دیگران ندانند، تو ساز که دیگران نتوانند. همه را از خودپرستی رهایی ده. مه را به خود آشنایی ده. همه را از مکر شیطان نگاهدار. همه را از کید نفس آگاه دار.
الهی! فرمایی که بجوی و می ترسانی که بگریز. می نمایی که بخواه و می گویی که بپرهیز.
الهی! گریخته بودم تو خواندی. ترسیده بودم بر خوان تو نشاندی. ابتدا می ترسیدم که مرا بگیری به بلای خویش، اکنون می ترسم که مرا بفریبی به عطای خویش.
الهی! عمر بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم. گفتی و فرمان نکردم. درماندم و درمان نکردم.
الهی! تو ساز که ازین معلولان شفا نیاید، تو گشای که از این ملولان کاری نگشاید.
الهی! به صلاح آر که نیک بی سامانیم جمع دار که بد پریشانیم.
الهی! ظاهری داریم شوریده. باطنی داریم در خواب. سینه ای داریم پر آتش. دیده ای داریم پر آب. گاه در آتش سینه می سوزیم و گاه از آب چشم غرقاب.
الهی! اگر نه با دوستان تو در رهم، آخر نه چون سگ اصحاب کهف بر درگهم. انتظار را طاقت باید و ما را نیست. صبر را فراغت باید و ما را نیست.
الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را و مران این بنده آموخته را ...
نوشته شده توسط نرگس کاظمی و احمد رضا خزاعی در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ساعت 11:7 قبل از ظهر موضوع مناجات نامه | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
پنج سال از هجرت بی بازگشت استاد دکتر سید عبدالله علوی گذشت وچقدر ناباورانه زود گذشت!
دشوارترین قدم، همان قدم اول است...
روز بزرگداشت مقام مادر بر تمامی مادران ایرانی مبارک باد.
منم زیبا
روز معلم مبارک باد
وطن يعني سراي ترك با پارس وطن يعني خليج تا ابد فارس
داستانی از پائولو کوئیلو
فارسی را پاس بداریم!
فوق العاده زیباست
بدون شرح!!
درباره وبلاگ

الا ای بیرجند ؛ ای شهر خوبم *
تو را با آب شورت ؛ دوست دارم
تو را با مردم عامی وفاضل *
به تا ریکی و نورت ؛ دوست دارم
تو را با خشکی آب و هوایت *
کویر سوت و کورت ؛ دوست دارم
اگر چه نیستی نزدیکم ای شهر *
ولی با راه دورت ؛ دوست دارم
منم موسی و تو وادی سینا *
تو را چون کوه تورت ؛ دوست دارم
برای من تو مانند بهشتی *
که با غلمان و حورت ؛ دوست دارم
(((دکتر محمد رضا بهنیا )))
(بيرجند نگين هميشه درخشان و سبز كوير و خاستگاه كهن علم و ادب وهنر مي باشد.تعداد زياد محققان، دانشمندان،علماء، اطبا و دانشجويان بيرجندي در سراسر كشور و اقصي نقاط دنيا خود گواه اين مدعا است)
مطالب دو سال اول اين وبلاگ به واقع مطالب ماهنامه اي به نام تهرانامه بود كه پس از چاپ در بين تعدادي از مشترکینی که از همشهريان بيرجندي ساكن تهران ،مشهد ،بيرجند و روستاي نوزاد هستند توزيع مي گردید ولي بدلايلي تصمیم گرفته شد گاها از مطالب تهرانامه با ذکر منبع استفاده شود ولی در غالب موارد بصورت وبلاگ شخصی نظرات خود را در خصوص مسایل مختلف بیاوریم و هم اكنون بعنوان يك وبلاگ شخصي با نام شقايقهاي كوير مطالب و تصاوير خود را در معرض نظر شما بازديد كنندگان محترم قرار مي دهيم .
اميدواريم ما را از نظراتتان محروم نفرماييد.
با تشكر :
نرگس كاظمي و احمد رضا خزاعي
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
مناجات نامه
سر مقاله
تازه های خبر پایتخت
دیدگاه
مقالات مناسبتی
نام آوران بیرجند
ایران کهن تر از تاریخ
کوتاه ولی خواندنی
انس با قرآن
خوان هفت رنگ
رد پای سلامتی
دوستی با گیاهان
حافظان سلامتی
پستو
زندگی برتر
چراغ سبز و قرمز
جملات الهام بخش
شعر ماه
بخوانیم تا بدانیم
بخش کودک و نوجوان
پایان بخش سخن
زاد روز های هر ماه
پیوند های هر ماه
یادبود درگذشتگان هر ماه
عکس از لحظات بیادماندنی
آگهي ها
ویژه نامه
دل نوشته ها
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین



طراح قالب
POWERED BY